زندگی از نگاه من

جایی واسه چیزایی که تو هیچ جا نیست!!

زندگی از نگاه من

جایی واسه چیزایی که تو هیچ جا نیست!!

افراد بزرگ جهان{بخش اول}




ماهاتما گاندی، مـردی بـرای روزهـای صلح

نویسنده: فرانس وایت، ترجمه: فرهنگ خرمیان| در یک روز آرام بهاری، هزاران سیک، مسلمان و هندو در محوطه باغ معبد طلایی، برای برپایی جشن Baisakhi گرد هم آمده بودند. همه چیز در آرامش بود  اما در یک چشم به هم زدن، این گردهمایی آرام به جهنم بدل شد. ژنرال دایر، افسر ارتش هند- بریتانیا با ۹۰ سرباز مسلح به محوطه وارد شد؛ آنها سلاح‌های خود را به سمت مردم بی‌دفاع نشانه رفتند و با فرمان آتش آنها را هدف قرار دادند. ترس وآشفتگی جمعیت باغ را فراگرفت و مردمی که برای نجات جان خود فرار می‌کردند زمین ‌خوردند و زیر پا له‌شدند.  تعدادی به طرف درهای باریک باغ هجوم بردند، اما درها بسته بودند. زنان و مردان نومید برای در امان ماندن، چشم بسته خود را درون یک چاه که در باغ قرار داشت پرتاب می‌کردند. اما این پرتاب‌ها، پرتابی مرگبار بود. بعدها ۱۲۰جسد بی‌جان از درون این چاه بیرون کشیده شد. پس از ده دقیقه شلیک بی‌وقفه، سکوتی مرگبار در محوطه باغ سایه گسترد. زخمی‌ها روی زمین افتاده بودند وکسانی از دور بدون آنکه کاری از دستشان برآید، وحشت زده شاهد واقعه بودند. هدف این یورش متفرق کردن مردم نبود بلکه تنبیه آنها بود. دولت انگلستان تعداد کشته‌ها را ۳۷۹ نفر اعلام کرد، اما مقام‌های هندی این تعداد را بیش از ۱۵۰۰ نفر برآورد کردند.

کشتار آمریستار در سال ۱۹۱۹ سنگ‌بنای مبارزه هند برای گرفتن استقلال از حکومت انگلستان شد. پس از ناآرامی‌های خشونت‌آمیز جنبش آزادی‌خواهی مردم هند، حکومت بریتانیا نگران توطئه‌ای شد که برای سرنگونی‌اش ریخته می‌شد. بنابراین حکومت نظامی اعلام کرد و تجمع بیش از چهار نفر را غیرقانونی دانست. ژنرال دایر در گزارشی که درباره کشتار آمریستار منتشر کرد، گروهی مرد و زن و کودک غیرمسلح را «یک ارتش انقلابی» معرفی کرده بود. این کشتار بسیار فجیع بود،  اما چیزی که از آن به دست آمد با سال‌ها بحث و گفت‌وگو به دست نمی‌آید؛ این واقعه اتحاد سه دسته از مردم را در پی داشت: هندوهای افراطی، مسلمانان و سیک‌های انقلابی و هر سه دسته یک هدف مشترک داشتند: آزادی. اما این مردم برآشفته برای به دست آوردن آزادی هنوز یک چیز کم داشتند، یک رهبر که بتواند همه را زیر یک پرچم نگه‌دارد.

ناخدای کشتی نجات
مهنداس گاندی که پیش از این در جنگ جهانی اول مردم راتشویق کرده بود تا به ارتش انگلستان بپیوندند، احساس کرد که دین و ایمان‌اش جریحه‌دار شده است. او حکومت بریتانیا را به ماری افسانه‌ای تشبیه کرد که جواهری روی سرش دارد.«این مار دندان‌هایی زهرآگین دارد و دوست دارد بر دنیا حکومت کند.» گاندی اعلام کرد که استقلال تنها گزینه مردم هند است؛ با این تصمیم‌گیری او ناخدای کشتی نجات ملتی فقیر و محروم شد. گاندی چون پای‌بند اصل صلح و دوستی بود، مبارزه خود را در میدان نبرد انجام نداد بلکه در مغز و روح مردم نفوذ کرد. او تصمیم داشت بریتانیا را نه با قدرت نظامی بلکه با نیروی معنوی به زانو درآورد. مردم هند تشنه انتقام بودند، اما گاندی آنها را تشویق می‌کرد که بر خشم و نفرت خود غلبه کنند؛شاید این حرکت تغییری در روش حکومت بریتانیا ایجاد کند. در سال ۱۹۲۰ گاندی به‌عنوان یک استقلال‌طلب وارد کنگره شد. او برای شورش‌های بی‌هدف مردم و همچنین قطعنامه‌های قانونی کنگره، راه دیگری پیشنهاد کرد. این مرد متین و موقر با سفر به نقاط گوناگون کشور و انتشار مقاله‌های روشنگر، به روش خود، ذهن و روح مردم را مسحور می‌کرد. این دقیقا چیزی بود که کنگره خواستار آن بود و گاندی در رأس جنبش مقاومت منفی جای گرفت.

ما نمی ترسیم
گاندی معتقد بود:«اگر ما به خداوند ایمان داشته باشیم و فقط از او بترسیم، دیگر از هیچ‌کس وحشت نخواهیم داشت، نه مهاراجه‌ها، نه نایب‌السلطنه، نه پلیس و نه حتی شخص پادشاه انگلیس.» زمزمه‌های شخصیت این مرد استثنایی کم کم  سراسر بریتانیا را فراگرفت. گاندی مردی بود که هر چه می‌گفت، انجام می‌داد. او در ۱۵ دسامبر ۱۹۲۱ خطاب به لرد ریدینگ، نایب‌السلطنه خیلی رک در مجله «جوان هند» این‌چنین بیان کرد: «لرد ریدینگ باید درک کرده باشد که جنبش مقاومت منفی در برابر دولت انگلیس ایستاده است..» گاندی با اعلام این سخنان تصریح کرد که او و طرفدارانش آماده‌اند که مقاومت خود را گسترش دهند. گاندی با پوشیدن لباس مردم عادی خود را با تمام اقشار جامعه یکی کرد. به او عنوان ماهاتما (روح بزرگ) دادند و مردم گروه گروه به دیدار او شتافتند. گاندی با سفر به سراسر کشور، مردم را برمی‌انگیخت تا با تحریم محصولات انگلیس خود را از شر این دولت نجات دهند؛ و با پوشیدن لباس‌های بافته خود ماهیت ملی خود را پیدا کنند.

گاندی در کنار چرخ ریسندگی‌اش

گاندی در کنار چرخ ریسندگی‌اش
گاندی معتقد بود مردم هند نباید وابسته به منسوجات انگلیسی باشند و باید خودشان پارچه بافی کنند، عکس: لایف

پیش به سوی نافرمانی مدنی
جنبش مقاومت منفی در کنار جذبه افسانه‌‌ای گاندی به سرعت فراگیر می‌شد. هنگامی که یاران‌اش را دستگیر کردند او با اعلام بیانیه‌ای از همه نظامیان و غیرنظامیان خواست که پست‌های خود را ترک کنند و برای گذران زندگی دست‌به‌کار دیگری بزنند. دولت انگلیس با تعجب دید که هزاران نفر در سراسر هند فرمان او را اجرا کردند، اما هر چه بیشتر این جنبش فراگیر می‌شد، از مسیر طبیعی خود خارج می‌شد و گاندی سعی بسیار می‌کرد که کنترل اوضاع را در دست داشته باشد. در روز ۱۷ نوامبر ۱۹۲۱ جنبش به شورشی کنترل نشده بدل شد و تعدادی اروپایی در خیابان‌ها مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. گاندی که همیشه نگران انحراف این جنبش بود و از اینکه جنبش به یک شورش بدل شود، متنفر بود، تصمیم گرفت جسم خود را قربانی کند. او برای فرو نشاندن آتش طغیان مردم دست از غذا خوردن کشید؛ و درواقع روزه گرفت. دولت انگلیس که نگران این آشوب‌ها بود و می‌دید که هند به نقطه انفجار رسیده است، ظرف یک ماه بیش از ۳۰هزار نفر را دستگیر و روانه زندان‌ها کرد و قوانین سخت برای جلوگیری از تشکیلات، گردهمایی‌ها و مراسم راهپیمایی وضع شد. کنگره که نگران بود آتش انقلاب به سردی گراید، گاندی را تنها قدرت رهبری این جنبش اعلام کرد و خواستار یک اقدام فوری شد. گاندی هم چندان ناامید نبود. با توجه به جمعیت عظیمی که به دیدار او می‌شتافتند، گاندی این بار روش نافرمانی مدنی را پیشنهاد کرد و در این باره گفت: «نافرمانی مدنی یک نوع اعتراض همگانی است که جنبه سیاسی دارد. دولتی ها دست از کار می‌کشند.کارکنان کلانتری‌ها، دادگاه‌ها، مقام‌های اداری و دولتی دست از کارهای دولتی می کشند و هر کس به طریقی مسالمت آمیز اعتراض می کند.» گاندی یک اعتراض عمومی را پیشنهاد می‌کرد، چه انگلیس بخواهد و چه نخواهد.

پایان نافرمانی مدنی
این روش در نخستین گام شکست خورد. در یکی از مناطق هندچند پاسبان به روی تظاهرات آرام عده‌ای، آتش گشودند و پس از اینکه همه گلوله‌های خود را شلیک کردند، در کلانتری پنهان شدند. مردم ناامید و مستأصل هم ساختمان را به آتش کشیدند و چون پاسبان‌ها وحشت‌زده از میان شعله‌های آتش می‌گریختند، مردم آنها را دستگیر درنهایت ۲۲ نفر از آنها را تکه‌تکه کردند.
گاندی که از این حرکت وحشیانه آن هم به عنوان یک جنبش صلح‌دوستانه دچار وحشت شده بود و نگران بود که جنبش ضدخشونت او سراسر به آشوب کشانده شود؛ طرح نافرمانی مدنی خود را باطل اعلام کرد. با وجود نکوهش صریح این آشوب از طرف گاندی، در روز ۱۰ مارس او بازداشت شد. گاندی در برابر دادگاه در کمال ادب، استواری و با بیانی فصیح خود را گناهکار دانست و از قاضی درخواست اشد مجازات برای خود کرد. قاضی که از فروتنی این مرد استثنایی یکه خورده بود، اظهار داشت که او با همه افرادی که تابه‌حال محاکمه کرده و پس از این نیز محاکمه خواهد کرد، فرق بسیار دارد. گاندی در این دادگاه  به شش سال زندان محکوم شد.

گاندی پس از آزادی
هنگامی که گاندی در پنجم فوریه ۱۹۲۴ از زندان آزاد شد با یک هند کاملا متفاوت روبه‌رو شد. در زمانی که او در زندان به سر می‌برد، اتحاد ملی رنگ باخته بود و مردم در خواب بودند. گاندی پس از آزادی اعلام کرد: «دیگر هرگز نخواهم گذاشت این ملت به خواب رود.» او در برابر شورش‌ها و تفرقه‌هایی که دامن کشور را فرا گرفته بود دست به یک روزه بیست‌و‌یک‌روزه زد. این حرکت ظاهرا کارساز شد، به‌طوری‌که قرار شد گروه‌های مخالف در یک «گردهمایی اتحاد» دور هم جمع شوند. یک بار دیگر گاندی کشور تکه‌تکه‌شده هند را یکپارچه کرد.
ممکن بود گاندی عنصری وحدت‌بخش باشد، اما حتی خود او نیز گسیختگی که سراسر کشور را فرا گرفته بود، انکار نمی‌کرد. بنابراین به مدت سه سال از مبارزه کناره گرفت و روی بازسازی روند سیاسی جامعه که از دور خارج شده بود، متمرکز شد. در سال ۱۹۲۸ گاندی تحت تأثیر موفقیت‌آمیز حرکت ضدخشونت گسترده‌ای که توسط روستاییان «باردولی» انجام گرفته بود، به صحنه سیاست بازگشت. در ۲۶ ژانویه ۱۹۳۰ نافرمانی مدنی یک بار دیگر مطرح شد و گاندی با انتشار اعلامیه استقلال هند به وضوح خواست‌های خود را اعلام کرد.
رژه نمک
چندی بعد گاندی اظهار داشت که رهبری راهپیمایی نمک را که علیه مالیات سنگین نمک برگزار می شد،  به دست خواهد گرفت. گاندی ۶۱ ساله که ضعیف شده بود و از بیماری رماتیسم رنج می‌برد به همراه گروه بزرگی از مردم دست به یک راهپیمایی ۳۸۸ کیلومتری زد که از «آبرمانتی» آغاز می‌شد و تا «دندی» ادامه می‌یافت. در این راهپیمایی اقشار مختلف مردم شرکت داشتند. بسیاری از راهپیمایان سعی می‌کردند خود را پابه‌پای رهبر پیر و مصمم برسانند. سرانجام چون این گروه عظیم به دندی رسید. میلیون‌ها نفر شاهد بودند که چگونه گاندی بر زمین زانو زد، مشتی گل شور برداشت، آن را به سمت آسمان گرفت و گفت «با این، من پایه‌های امپراتوری بریتانیا را لرزاندم.»

گاندی در جنگ جهانی دوم
سرانجام گاندی دستگیر شد. اما این راهپیمایی قلب میلیون‌ها انسان را لبریز صلح و دوستی کرد. دستگیری او نیز دلگرمی مردم را در پی داشت. کمتر از یک سال پس از آن، حکومت تحت فشارهای بسیار، دستگیرشدگان نافرمانی مدنی را آزاد کرد؛ به این شرط که جنبش باطل اعلام شود، اما این آغاز ماجرا بود. گاندی و تقریبا همه اعضای کنگره یک بار دیگر روانه زندان شدند.  دولت انگلیس به شدت سعی داشت این جنبش گسترده را در نطفه خفه کند، اما شور و وجد مردم به این آسانی از بین نمی‌رفت.
هنگامی که گاندی در سال ۱۹۳۹ دوباره به صحنه سیاست بازگشت، فقط به استقلال چنگ انداخت. بروز جنگ جهانی فرصت مناسبی بود تا گاندی گام نهایی را بردارد. همه اعضای کنگره خشمگین از شرکت دادن هند در جنگ جهانی دوم بدون مشورت کنگره، از ادامه کار سر باز زدند. گاندی اعلام کرد این ریاکاری است که هند در جنگی شرکت کند که آزادی دموکراتیک را نوید می‌دهد، در حالی که خود هندی‌ها این آزادی را ندارند. درخواست آزادی هر روز فزونی می‌یافت و گاندی با تکیه بر جنبش آرام هند، مردم را تشویق می‌کرد از حمایت بریتانیا سر باز زنند و به مقاومت منفی بپیوندند. او از مردم می‌خواست برای به دست آوردن آزادی‌ که مدت‌هاست برای آن می‌جنگند تا پای جان بایستند. واکنش دولت انگلیس بسیار سریع بود؛ همه اعضای کمیته مرکزی کنگره دستگیر شدند. اما شورش سراسر کشور را فراگرفت و مردم با خشمی لجام‌گسیخته دفاتر پست، کلانتری‌ها و دادگاه‌ها را به آ‌تش کشیدند.گاندی پس از گذران روزهای مداوم در زندان و بیماری که سلامت او را به خطر انداخته بود، از زندان آزاد شد. او در زیر این بار خمیده شد، ولی هرگز نشکست. در سال ۱۹۴۴ گاندی مهار جنبش مقاومت منفی را در دست گرفت و دولت انگلیس که نگران راه افتادن یک انقلاب بود، سرانجام در مارس ۱۹۴۷ به استقلال هند گردن نهاد و در ۱۵ آگوست همان سال این توافق رسما قانونی شد. استقلالی که سال‌ها انتظارش می‌رفت به عوامل بسیاری بستگی داشت، اما هیچ‌کس به اندازه گاندی قلب و روح مردم هند را از وجود خود سرشار نکرد، با این حال آزادی که مردم به آن نیاز داشتند مدت‌ها پیش از اعلام استقلال به دست آمده بود. گاندی با کلمات سحرآمیزش، کردارش و از جان گذشتگی، نه‌تنها مردم را از حکومت بریتانیا نجات داد، بلکه آنها را از زندان روح که آنها را به بردگی کشانده بود، رها کرد.

مسیر  رژه نـمک

برای بزرگنمایی کلیک کنید

 بر گرفته از مجله دانستنیها

عجیب‌ترین تانک‌های رزمی دنیا

عجیب‌ترین تانک‌های رزمی دنیا

Armored Quadricycle1
کشور سازنده: انگلستان
این چهارچرخه زرهی یکی از نخستین تانک‌های دنیا است که در سال ۱۸۹۹ توسط انگلستان ساخته شد. اگرچه این زره تنها می‌توانست از بالاتنه راننده-تفنگچی تانک حفاظت کند؛ اما به لطف موتور ۵/۱ اسب‌بخاری تانک اصابت تیر به پاهای سرنشین اشکالی در حرکت وسیله به وجود نمی‌آورد. با توجه به محدودیت حرکتی این تانک در زمین‌های تپه ماهور، این وسیله هرگز به تولید انبوه نرسید.

 
۱K17 Szhatie2
کشور سازنده: روسیه
برخلاف نام غیرعادی تانک، این تانک وسیله‌ای کاملا عملیاتی بود که توانایی شلیک لیزر را داشت. اگرچه لیزر تانک قدرت چندانی نداشت، اما به‌نحوی طراحی شده بود که سیستم‌های هدف‌گیری موشک‌ها، زره‌پوش‌ها یا هواپیماهای دشمن را از کار بیندازد.  این تانک همچنین مجهز به مسلسل ضدهوایی روی سقف خود، برای مقابله با حمله نیروی هوایی دشمن بود.

 
Tortuga Tank3
کشور سازنده: ونزوئلا
این تانک که در سال ۱۹۳۴ ساخته شد، همانند Armored Quadricycle تنها به یک مسلسل مجهز بود. هدف اصلی از طراحی این تانک، ترساندن کشور همسایه، کلمبیا و جلوگیری از حمله این کشور بود. با این وجود بعید است قیافه احمقانه این زره‌پوش که شبیه به کلاه پلیس‌های اسکاتلندیارد است، توانسته باشدکمکی به  تحقق این هدف کرده باشد.

 
Krupp Kugelpanzer4
کشور سازنده: آلمان
این وسیله که آن را با نام «تانک توپی» هم می‌شناسند، تنها نمونه موجود از این تانک است که در سال ۱۹۴۵، توسط نیروهای روسیه در منچوری به غنیمت گرفته شد. این تانک که با یک موتور دو سیلندر به حرکت درمی‌آمد، تنها یک سرنشین ظرفیت داشت و تسلیحات آن بستگی به نوع مسلسلی داشت که در اختیار راننده تانک قرار داشت.

 
Bob Semple Tank5
کشور سازنده: نیوزیلند
طی جنگ جهانی دوم نیوزیلند نیز تصمیم گرفت تانک ویژه خود را طراحی کند. اما بدون داشتن زیرساخت‌های صنعتی لازم، تانک آنها بیشتر به آلونکی آهنی می‌ماند که روی شاسی یک تراکتور سوار شده باشد. به‌رغم داشتن هفت مسلسل، تفنگچی برای شلیک با آنها مجبور بود روی تشکی بنشیند که در اصل برای پوشش موتور استفاده شده بود.

 

 

Tsar Tank6
کشور سازنده: روسیه
تانک تزار راه‌حل روس‌ها برای شکستن خطوط مقدم آلمان‌ها طی جنگ اول جهانی بود. با این وجود، این راه‌حل قیافه خنده‌داری داشت و بیشتر شبیه به سه‌چرخه‌ای بود که به جای یک کودک، لوله توپی روی آن سوار شده بود. با وجود پایداری کافی دو چرخ غول‌آسای جلویی برای عبور از پستی و بلندی‌ها،  چرخ کوچک عقبی مانورپذیری چندانی نداشت.

 
Christie Amphibious Tank7
کشور سازنده: آمریکا
این تانک با هدف پیاده‌سازی در ساحل و در هم شکستن خطوط مقاومت دشمن طراحی شده بود. ضخامت ۱۰ سانتی‌متری زره در کنار مسلسل کالیبر ۷۵ میلیمتری، وزن کلی تانک را به هفت تن رسانده بود؛ که به راحتی باعث به گل نشستن تانک در ساحل می‌شد. نکته خنده‌دار این بود که تانک سقف نداشت و در شرایط بارانی، سربازان داخل تانک نیاز به محافظ سر داشتند.

A7V8
کشور سازنده: آلمان
این تانک که درروزهای آخر جنگ جهانی اول طراحی و ساخته شد، پاسخی به تانک‌هایی بود که توسط انگلیسی‌ها در خطوط نبرد استفاده می‌شد. با این وجود، بر خلاف تانک‌های انگلیسی، A7K توسط یک کارخانه تراکتورسازی تولید شده بود که کاملا در سواری آن خودنمایی می‌کرد. تانک اغلب در گل گیر می‌کرد و گرمای شدید درون تانک، گاهی اوقات باعث بیهوش شدن خدمه می‌شد.

 
Antonov A-409
کشور سازنده: روسیه
گویا توانایی تانک‌ها در تخریب و عبور از روی هر چیزی برای روس‌ها کافی نبود؛ چراکه آنها تصمیم گرفتند پرواز را نیز به تانک‌های‌شان بیاموزند. برای کاهش وزن تانک و داشتن توانایی پرواز ، تمام مهمات تانک باید بیرون ریخته می‌شد؛ که با توجه به اینک هدف اصلی تانک شلیک این مهمات به سوی آلمانی‌ها بود، این مساله مشکل بزرگی به‌شمار می‌رفت!

 

 
Sherman Flail Crab10
کشور سازنده: آمریکا
این تانک بهترین مثال برای اثبات این است که گاهی اوقات احمق‌ترین افراد پشت میزنشین، بهترین کار ممکن را انجام می‌دهند. وظیفه اصلی این تانک؛ پاکسازی میدان‌های مین بود. در جلوی تانک، غلطک‌هایی مجهز به زنجیر قرار داشت. با رسیدن به میدان مین، موتور مجموعه را به گردش درمی‌آورد و چرخش زنجیرها و برخورد آنها با مین‌ها، باعث انفجار ایمن و پاکسازی محل می‌شد.

 

تهرانی‌های قدیم به چه هیولاهایی باور داشتند؟


تهرانی‌های قدیم به چه هیولاهایی باور داشتند؟

تهرانی‌های قدیم، به ویژه ساکنان این شهر در دوره قاجار حکایت‌ها و داستان‌ها و باورهای  خرافی متنوعی داشتند. باور به وجود موجودات ترسناک  در حمام‌ها و آب انبارها، آینه بینی، رمالی و باور به طالع‌بینی و استفاده از طلسمات و چشم زخم تا سخن گفتن از ماه پیشونی و شاه پریون و پینه‌دوز و غیره همانند دیگر شهرها در میان مردم این شهر هم رواج بسیار داشت، اما دو شخصیت وحشتناک وجود داشتند که بیش از هر چیز دیگر باعث ترس و هراس تهرانی‌های قدیم می‌شد. دو موجود ترسناک به نام‌های «آل» و «بختک». هرچند این دو موجود ترسناک در دیگر نقاط ایران هم شناخته شده بودند، اما اهمیت آنها برای تهرانی‌های قدیم به ویژه در دوره قاجار به اندازه‌ای بود که به‌عنوان مثال هنگامی که زنی باردار می‌شد، در وسایلی که برای نوزاد تهیه می‌شد – و به نام سیسمونی معروف است – وسایل و ابزارهایی جهت حفاظت از نوزاد در برابر «آل» قرار داده می‌شد و حتما پیش از وضع حمل تدابیر لازم در خانه پیش‌بینی می‌شد.

 

 آل

آل‌ها معمولاً به شکل زنانی نیرومند و گاهی به شکل پیرزنانی وحشت انگیز با دندان‌هایی آهنین و نیش‌هایی بیرون آمده و موهایی ژولیده و ‌بینی از جنس خمیر یا گِل سرخ رنگ توصیف شده‌اند

آل
موجود خیالی شرور و اهریمنی که به زنان تازه زا و نوزادان آنان حمله کرده و باعث مرگ مادر و فرزند او می‌شود. آل‌ها معمولاً به شکل زنانی نیرومند و گاهی به شکل پیرزنانی وحشت انگیز با دندان‌هایی آهنین و نیش‌هایی بیرون آمده و موهایی ژولیده و ‌بینی از جنس خمیر یا گِل سرخ رنگ توصیف شده‌اند که در صحرا و جنگل و هر مکان دور افتاده و بایر زندگی می‌کنند و شبگرد هستند و علاقه بسیار به رنگ قرمز دارند و این رنگ آنان را به سوی خود جلب می‌کند.
باور خرافی بر این است که طی شش تا ده روز اول تولد نوزاد، اگر زائو تنها بماند، آل می‌تواند از راه دیوار خانه یا پشت بام وارد اتاق مادر شده و جگر او را درآورده و با خود ببرد. اگر آل بتواند جگر زن را به آب برساند یا از آب عبور کند، زائو بیمار شده و خواهد مرد. به باورخرافی برخی، آل‌ها گاهی جفت بچه را هم دزدیده و می‌خورند که در این صورت، نوزاد نیز جان خود را از دست می‌دهد.
برای جلوگیری از ورود این موجود افسانه‌ای به خانه‌ها و دفع او اولین اقدامی که در خانه‌ها انجام می‌شد، جلوگیری از رسیدن آل به آب بوده است، چرا معتقد بودند اگر پای آل به آب برسد، دیگر نمی‌توان مانع مرگ نوزاد شد، به همین دلیل اگر حوضی در خانه بود قبل از هر کاری آن را از آب خالی می‌کردند. در اتاق و وسایل خواب و لباس مادر و نوزاد از رنگ قرمز استفاده نمی‌کردند و در مدت ۱۰ روز هرگز نام زائو را به زبان نمی‌آوردند و او را به نام‌های مریم،عذرا یا مادر حضرت مسیح(ع) می‌نامیدند و تا سه روز به زن زائو آب نمی‌دادند. همچنین از هنگام شروع درد زائو تا تولد نوزاد، مردی از خویشاوندان زن بر پشت بام رفته بر تشت مسی می‌کوفت و مرد دیگری اذان گفته و قرآن می‌خواند. به غیر از اینها استفاده از انواع دعاها و اوراد و ذکر بسم الله و قرار دادن قرآن در کنار زائو و نوزاد، زدن سوزن و سنجاق به لباس نوزاد و مادر و استفاده از شمشیر و خنجر و چاقو و قیچی و چرخاندن آنان توسط ماما در بالای سر زائو و همچنین قرار دادن سیر و پیاز و زغال و دوده و سوخته باروت وکشیدن هفت خط با ذغال به اطراف بستر مادر و نوزاد و در اصطلاح حصار کشیدن از جمله اعمالی بوده که برای مبارزه با آل انجام می‌شده است. آل‌ها نمونه‌ای از موجودات افسانه‌ای خون‌آشام هستند که خون و جگر نوزدان را می‌خوردند.
گستردگی و باورپذیری این افسانه بسیاری از محققین را برآن داشته تا رد پای این شخصیت افسانه‌ای را در حقیقت و تاریخ جست‌وجو کنند. برخی از محققین، آل‌ها را در اصل همان زنان جنگاور اقوام سکایی و سارومات‌ها می‌دانند که به نام «آمازون‌ها» نیز شهرت دارند. این زنان که در آسیای صغیر و نواحی قفقاز پراکنده بودند، دارای نظامی زن سالار بودند که با شدت و خشونت بسیار در میان آنان حفظ می‌شد. آنان مردان را به اسارت گرفته و تنها برای تولید مثل با آنها ازدواج می‌کردند و پس از آن، شوهر خود را به قتل می‌رسانند. نوزادان پسر هم سرنوشت شومی داشتند و تنها دختران زنده می‌مانند.
این زنان گاهی برای دزدیدن نوزادان دختر به قبایل دیگر حمله می‌کردند و با قتل عام و خونریزی بسیار دختران را می‌دزدیدند و مطابق با باورهای خود پرورش می‌دادند. این اعمال و آداب و سنن خشن آنان باعث شده تا بسیاری آنان را دلیل اصلی شکل‌گیری افسانه آل بدانند. گذشته از دلایل تاریخی و داستانی شکل‌گیری افسانه آل، باید به ریشه‌های علمی آن بیشتر توجه داشت. در گذشته زایمان زنان در خانه‌ها و توسط زنانی محلی به نام «ماما» انجام می‌شد. در این زمان نه از مواد ضدعفونی‌کننده خبری بود، نه از اتاق و وسایل بهداشتی و استریل. به همین دلیل بیشتر زنان پس از زایمان دچار تبی به نام «تب نفاس» می‌شدند. امروزه اگر زنی بعد از وضع حمل دچار تب شود، بلافاصله مورد آزمایش و تحت درمان آنتی‌بیوتیک قرار می‌گیرد، اما در گذشته تعداد زنانی که از این تب جان سالم به درمی بردند بسیار‌اندک بود. تب بالا، سرخی صورت، هذیان‌گویی، خونریزی شدید و درنهایت مرگ مادر و در مواردی آلوده شدن نوزاد به عفونت و مرگ او، از نظر افرادی که هیچ اطلاعی از علت علمی این وقایع نداشتند، به‌سادگی راه داستان‌سرایی و خرافه‌پردازی و تخیل و ساخت افسانه‌های وحشت‌آور را نه‌تنها هموار می‌کرد، بلکه به مرور زمان خرافه تبدیل به باوری واقعی و قابل تأمل می‌شد، تا آنجایی که حتی گروهی ادعای رویت و صحبت و معاشرت با آن شخصیت افسانه‌ای را می‌کردند. نظیر آن چیزی که در افسانه آل اتفاق افتاده است. براساس داستان آل دو فیلم در ژانر وحشت در سینمای ایران هم تولید شده است. فیلم «شب بیست‌ونهم» به کارگرانی «حمید درخشانی» محصول ۱۳۶۹ و فیلم «آل» به کارگرانی «بهرام بهرامیان» محصول ۱۳۸۸٫

بختک
نوعی بیماری که به نام «فلج خواب» معروف است، به دلیل ناشناخته بودن در قدیم به نام موجودی افسانه‌ای به نام «بختک» نامیده شده است. این بیماری ترس‌آور بیشتر هنگام صبح و زمان بیدار شدن از خواب اتفاق می‌افتد. در این حالت شخص، هوشیار و بیدار است، اما قدرت حرکت و تکان دادن اعضای بدن و به ویژه قدرت باز کردن پلک چشم را ندارد. در این حال فرد بیمار دچار نوعی توهم شنیداری و لمسی و احساس خفگی و سنگینی روی سینه می‌شود. این بیماری و راه‌های مقابله و مداوای آن امروزه کاملاٌ شناخته شده است.
براساس این افسانه، بختک که به نام‌های خفتک، برفنجک، درفنجک، خفتو، دماغ گلی یا خمیری و غیره نیز نامیده می‌شود، هنگام خواب به قصد و نیت خفه کردن انسان با نشستن روی سینه افراد، بدن شخص را تحت تسلط خود گرفته و قدرت حرکت و تنفس را از انسان می‌گیرد. گفته می‌شود که بختک‌ها در جنگل‌های تاریک و زیر درختان قدیمی زندگی می‌کنند. حالت خفگی و تنگی نفس که در اثر خوابیدن زیر برخی از درختان و در جنگل‌های شرجی اتفاق می‌افتد، می‌تواند دلیل آن باشد که محل زندگی بختک را در جنگل‌ها دانسته‌اند. براساس قصه‌ای عوامانه، بختک کنیز اسکندر بود که از آب حیاتی که اسکندر از ظلمات آورده و بر زمین ریخته بود، مشتی برداشت و خورد. اسکندر از این کار او خشمگین شده با شمشیر‌بینی او را قطع می‌کند و کنیز که حالا عمر جاودان یافته بود، با خمیر یا گل برای خود‌بینی درست می‌کند. این‌بینی خمیری نقطه ضعف این دیو است. براساس افسانه‌ها، اگر کسی‌بینی بختک را بگیرد و او را تهدید به کَندن آن کند، بختک محل گنجی بزرگ را به او نشان خواهد داد و آرزوهای او را برآورده می‌کند.

 


باور به وجود موجودات افسانه‌ای ترسناک از کی و کجا بین مردم رایج شد؟


باور به وجود موجودات افسانه‌ای ترسناک از کی و کجا بین مردم رایج شد؟

از جمله بنیادی‌ترین معماها و ناشناخته‌ها که همیشه ذهن انسان را از گذشته تا به امروز به خود مشغول کرده و پایه و اساس شکل‌گیری بسیاری از داستان‌ها و اسطوره‌ها بوده،داستان‌ها و اسطوره‌هایی هستند که منجر به خلق موجودات ماورایی و قدرتمند در گذشته و پدید آمدن بسیاری از رشته‌های علم در دنیای امروز شده اند. اسطوره‌هایی که روایت‌های خیالی از  چگونگی نقش انسان در جهان هستی، رابطه او با جهان، تولد و مرگ، نجواهای مرموز درونی و شناخت عوامل و شخصیت‌های دخیل در سرنوشت انسان و به‌طورکلی هرآنچه با آفرینش و جهان هستی  مرتبط بوده، ساخته و پرداخته‌اند.
در زندگی روزمره انسان‌های ماقبل تاریخ در کنار مفاهیم حسی و البته نادیدنی، وقایع و رویدادهایی نیز وجود داشته که هر چند قابل لمس و محسوس بودند، اما پاسخ و علت قاطع و صریحی برای آنان در ذهن گذشتگان وجود نداشت؛  مانند عوامل بیماری‌زا (ویروس‌ها، میکروب‌ها، باکتری‌ها) که منجر به تب، لرز، زخم‌ها و خونریزی‌ها و مرگ مادران و نوزدان می‌شد؛ یا پیری، دیدن رویا در خواب، تولد انسان‌ها و حیوانات ناقص‌الخلقه یا یافتن گیاهانی دارویی که قادر به معالجه برخی امراض بودند و در عین حال گیاهانی که موجب بیماری و مرگ و توهم می‌شدند. همچنین بروز برخی عوامل طبیعی مانند خروج آتش از حفره‌های گازهای طبیعی و سوختن ماده‌ای سیاه رنگ و بدبو که از قعر زمین، یعنی از جایگاه تاریکی بیرون می‌آمد؛
بارش‌های شهابی، ماه گرفتگی و خورشید گرفتگی، زمین لرزه‌ها، طغیان سالانه رودها، تغییر شکل ماه طی یک دوره مشخص، بادها، جنگل‌های انبوه و تاریک و حتی برخی حیوانات مانند پرندگان بزرگ شکاری یا درندگان و خزندگان و موجودات دریایی با ظاهری عجیب، انسان را با سوالات و ابهامات بی‌شمار روبه‌رو می‌کرد. گذشته از این رویدادها و ابهامات، انسان همواره نوعی تضاد و دوگانگی در درون خود حس می‌کرد که گاهی موجب برانگیخته شدن احساس ترس و وحشت او می‌شد. مانند آنکه همواره دو نیروی خیر و شر در درون او در حال جنگ و ستیز بودند، همان‌گونه که او در دنیای اطراف خود شاهد آن بود، مانند تاریکی و روشنایی، سرما و گرما، بیماری و سلامتی، تولد و مرگ و غیره و غیره. اینجا بود که انسان نوعی دنیای مثالی و غیرقابل دسترس با ساکنانی جاودان و بی‌مرگ و قدرتمند و مسلط بر او و دنیای محسوس‌اش که البته از دو جنس خیر و شر و خوبی و بدی تشکیل شده بود؛ در ذهن خود ساخت(داستان آفرینش جهان و موجودات). این دنیای مثالی در کنار دنیای واقعی و قابل لمس، یک دنیا و جهان ترکیبی از واقعیت و اوهام به وجود آورد که می‌توانست پاسخگوی بسیاری از سوالات و ابهامات انسان‌ها باشد (جهان اسطوره و قصه و داستان) پس انسان‌ها شروع به گفتن و کشیدن و نقش کردن و نوشتن و شرح دادن این دنیای قدرتمند و ساکنان عجیب و غریب آن کردند. شخصیت‌های این دنیا قادر بودند در سرنوشت انسان‌ها تاثیر بگذارند و در دنیای او رفت و آمد کنند، او را بترسانند، فرزندانش را بربایند و چنانچه خواسته‌ها و امیال‌شان برآورده‌نشود، انواع بلایا مانند سیل و خشکسالی و بیماری و آتش برسرشان فرو ریزند و حتی در جسم و جان او نفوذ کرده، او را وادار به اعمال ناپسند کنند. در این داستان‌ها و افسانه‌ها البته قهرمانان و شخصیت‌های ماورایی که برای کمک به انسان‌های ضعیف وارد عمل می‌شدند نیز کم نبودند. موجوداتی با سرشت و ذاتی مانند آب و نور که روشن و شفاف بودند و چون مورد تحسین انسان‌ها قرار می‌گرفتند، قدرت بیشتر یافته , در مواقع ضروری به یاری بشر می‌آمدند.
ظهور ادیان الهی و پیامبران آسمانی هر چند بر بسیاری از این داستان‌ها که به مرور ایام به باورها و اعتقادات مردم تبدیل شده بودند، خط بطلان کشید، اما داستان‌ها و قصه‌های باورپذیر جدیدی درباره این افسانه‌ها متولد شد.
در واقع روی لایه‌های باورهای کهن و باستانی که هنوز در ژرفای ذهنی انسان‌ها وجود داشتند، لایه‌ها و پوسته‌های جدیدی ساخته شد که با هر بار بازگویی قصه‌ها، بر ضخامت و شاخه و برگ آنها افزوده شده، به تدریج ریشه‌ها و تنه‌های تنومندی را به وجود آوردند.
در این میان آنچه بیشتر باعث نفوذ و پایداری این افکار و باورهای خرافی در اذهان مردم عامی می‌شدند، گروهی بودند که ادعای ارتباط و تماس با موجودات شرور را کرده با نوشتن طلسمات و انجام مراسم جادوگری و احضار ضمن آنکه مدعی دفع شر بودند، ذهن انسان‌ها را بیش از پیش درگیر این خرافات می‌کردند. با رشد جنبه‌های افسانه‌ای و خرافی قصه‌ها و اسطوره‌ها، به تدریج حقیقت نهفته در بن و ریشه داستان‌ها کمرنگ شده و حتی می‌توان گفت که به دست فراموشی سپرده شد.

 

خون‌آشام‌

خون‌آشام‌ها به شکل زنانی زیبا رو تصویر شده اند که قادر به تغییر چهره اند
«ژان‌مارجینی» که تخصص اصلی‌اش در زمینه خون‌آشام‌ها در فرهنگ عامه است، ادعا کرده اولین نشانه‌های باستانی مربوط به خون‌آشامی در ایران باستان وجود داشته است

خون‌آشام (Vampire)
شاید بیشتر ما تصور می‌کنیم که داستان خون‌آشام‌ها با کتاب «برام استوکر» و شخصیت معروف آن «ولاد تپش» یا «کنت‌دراکولا» آغاز می‌شود، اما این‌گونه نیست. خون‌آشامی یا خون خوری به منظور به دست آوردن قدرت‌های ماورایی یا حفظ جوانی همیشگی ریشه‌هایی بسیار کهن و اسطوره‌ای دارد. خون نشانه زندگی و تکامل است و در نماد‌شناسی با گرما و آتش و خورشید ارتباط مستقیم و نزدیک دارد. کلدانی‌ها معتقد بودند که از مخلوط خون خداوند و خاک است که موجودات به وجود آمدند. خون عامل وراثت و انتقال صفات و ویژگی‌های یک خانواده و یک قبیله و یک نسل و یک نژاد است. اصرار در حفظ پاکی و اصلالت خون به ویژه در خاندان‌های پادشاهی در شرق و غرب جهان وجود داشته و دارد. ازدواج‌های درون قبیله‌ای یا خانوادگی برای جلوگیری از آلوده نشدن خون اصیل و پاک یک قوم یا نژاد هنوز هم در برخی اقوام و قبایل ساکن در هند، عربستان، میان رودان، آفریقا و حتی در ایران دیده می‌شود. آیین‌هایی مانند قربانی کردن، ریختن خون برای جلوگیری از چشم زخم، قسم خوردن به خون، خوردن جگر و خون حیوانی خاص برای کسب قدرت و بسیار آداب و آیین‌های گاه رعب‌آور و ترسناک که مجال بررسی آنها در اینجا نیست هنوز هم با کمال تعجب و ناباوری همانند دوران باستان، در برخی نقاط جهان جریان دارد. افسانه‌ها و شخصیت‌هایی مانند لاماستو یا لاماشتو که اسطوره‌ای آشوری است و نمونه بارز یک خون‌آشام  یا داستان «لیلیت و لیلو» که از ایزدان مهم بین‌النهرین هستند و بعد‌ها در داستان‌های یهودی شکل و صورت دیگری به خود می‌گیرند یا هیولاهای خون‌آشامی مانند «راکشاسا» و «وتالا» در ادبیات فولکلور هندوستان و همچنین افسانه‌هایی مانند داستان «آل» در ایران که شخصیتی شبیه به همان «لاماستوی» آشوری دارد و بسیار شخصیت‌های افسانه‌ای که در نقاط گوناگون مشرق زمین و سرزمین ما از دیرباز وجود داشته‌اند، شاید به نوعی الهام بخش داستان نویسانی همچون برام استوکر قرار گرفته‌اند تا شخصیت کنت دراکولا را با استفاده از شخصیت واقعی «ولاد تپش» به وجود آورد. با این همه داستان به همین جا ختم نمی‌شود، زیرا نویسنده و محققی فرانسوی به نام «ژان‌مارجینی» (Jean Marigny) که تخصص اصلی‌اش در زمینه خون‌آشام‌ها در فرهنگ عامه است، ادعا کرده اولین نشانه‌های باستانی مربوط به خون‌آشامی یعنی دقیقاً مکیدن خون یک انسان توسط یک انسان دیگر در ایران باستان وجود داشته است. او می‌نویسد که روی یک کوزه سفالی باستانی که در ایران به دست آمده نقشی وجود دارد که شخصی را به طور کاملاً آشکار نشان می‌دهد که مشغول مکیدن خون قربانی خود است. متاسفانه او در مورد اینکه این کوزه سفالی در حال حاضر در کجا نگهداری می‌شود یا از کدام ناحیه و منطقه در ایران به دست آمده. سکوت کرده، تلاش‌های ما هم برای یافتن این کوزه و تماس با نویسنده مزبور تاکنون نتیجه‌ای نداده است. به همین دلیل تا پیدا شدن دلایل محکم ترجیح می‌دهیم از کنار این نوشته با احتیاط عبور کنیم، اما آنچه برای ما مسلم است اینکه در مناطق شمال و جنوبی کشور ما باور راسخ و محکمی نسبت به خون‌آشام‌ها از قدیم وجود داشته است. در مازندران و گیلان و خصوصا در روستا‌ها و مراکز کشت برنج این افسانه بیشتر دیده می‌شود. شالیکاران مزارع برنج که گاهی تا ساعتی از شب گذشته مشغول کار در مزارع بودند، داستان‌های زیادی از اینکه مورد حمله موجودی سیاه قرار گرفته‌اند، تعریف می‌کنند. با تعقیب این افسانه شاهد کم رنگ شدن آن در مناطق میانی و سردسیر هستیم، اما با رسیدن به نواحی جنوبی به ویژه منطقه خوزستان و مناطق نزدیک‌تر به مرزهای میان رودان داستان خون‌آشام‌ها دوباره قدرت یافته، به باوری واقعی تبدیل می‌شود. جالب اینجاست که در تمامی این داستان‌ها، هیولای خون‌آشام به شکل زنانی زیبا رو با لباس سیاه یا تیره تصویر شده که قادر به تغییر چهره است. طبق باورها آنها پس از جلب اعتماد قربانی با دندان‌های تیز خود قربانی خود را از پای‌انداخته و خون او را می‌خورند. در بیشتر این افسانه‌ها، این هیولاهای انسان‌نما، علاقه بسیاری به خوردن جگر انسان و به ویژه بچه‌های خردسال دارند.

جن(Jinn)
بدون تردید یکی از شخصیت‌های همیشگی و پرطرفدار قصه‌ها و داستان‌های عامیانه همین گروه جنیان هستند.
جن در باورهای اسلامی، ادبیات و باورهای عامیانه یک شخصت دوگانه است. جن از نظر لغوی به معنای پوشیده و از چشم پنهان است و واژه‌های جنین و مجنون از آن مشتق شده. براساس آیات قرآن و روایات اسلامی خلقت جنیان پیش از انسان و از آتش بدون دود یا «مارج» بوده است. بدن‌های آنان شفاف، لطیف و نرم است که همین امر به آنها این امکان را می‌دهد تا تغییر شکل داده و از چشم‌ها پنهان بمانند و در زمین و آسمان زندگی کنند. آنان می‌توانند برخی از آدمیان ضعیف را تحت تاثیر خود قرار دهند که البته این کار تنها با اراده و شعور خود انسان اتفاق خواهد افتاد. در روایات و داستان‌های اسلامی موارد بسیاری از ارتباط و خدمت این گروه به برخی پیامبران و امامان آمده است. اما در داستان‌ها و قصه‌ها و افسانه‌ها ماجرای جن به گونه‌ای دیگر پرداخته شده است. در این داستان‌ها بیشتر جنبه‌های خرافی مد نظر قرار گرفته و آن‌اندازه داستان و حکایت و قصه و خرافه در مورد جنیان گفته شده که بررسی و تحقیق جهت دستیابی به حقیقت بسیار مشکل و دشوار شده است. اعتقاد به وجود جن آن هم از نوع شرور و خبیث که کاری جز اذیت و آزار انسان‌ها ندارند، باعث شده که این موجودات پا از دنیای قصه بیرون گذاشته برخی ادعای دیدن و تسخیر شدن توسط آنان و حتی زندگی کردن با آنان را داشته باشند.بر خلاف گفته‌های قرآن، در داستان‌ها و در باور مردم عامی، معمولا آنان دارای قدی کوتاه با چشمانی مورب و صورتی زشت و بدن‌های پر مو و مهم تر از همه سمی مانند چهارپایان به جای پا هستند. در این باورهای خرافی جنیان در حمام‌ها و گورستان‌ها، جنگل‌های تاریک، خانه‌های مخروبه و در بیابان‌ها و گودال‌های زیرزمینی زندگی می‌کنند. برهمین اساس بوده که مردم هنگام عبور از این مکان‌ها نام خداوند را به زبان آورده و با عبارتی مانند «از ما بهتران» از آنان یاد می‌کردند. جن‌زدگی و تسخیر روح و جسم توسط این موجودات در تمامی جوامع شرق و غرب وجود داشته است. استفاده از طلسمات و جادو و ذکرها و برگزاری برخی آیین‌ها جهت خارج کردن این موجودات شرور از بدن قربانی یا جلوگیری از ورود آنان به خانه‌ها، امری متداول و مرسوم بوده است. براساس این باورهای خرافی بود که مردم در رویارویی با برخی اتفاقات و بیماری‌های ناشناخته مانند بیماری‌های ناشی از کم‌خونی یا صرع آن را نوعی جن‌زدگی تعبیر می‌کردند یا با دیدن برخی بناهای قدیمی و خرابه‌ها یا عبور از کویری ساکت با شن‌های روان یا گورستان‌های باستانی با علائم و نشانه‌های عجیب آنها را محل عبور یا ساخته جنیان تصور می‌کردند. از جمله این موارد باید به کویر «ریگ جن» در کویر مرکزی یا قبرستان باستانی روستای «تیس» در چابهار اشاره کرد. همچنین جالب است بدانید که تا پیش از انجام حفاری در تخت جمشید و خارج شدن کل این بنا از زیر خاک، اهالی بومی آنچه از این بنا را که از خاک بیرون مانده بود، ساخته دست جنیان می‌دانستند و تصاویر منقوش بر دیوارها را نیز تصویر شاه جنیان و ملازمان او می‌پنداشتند.

 

یکی از رازآلودترین پدیده‌های دنیای عجیب‌تر از علم؛ اشبـاح پشمالـو


یکی از رازآلودترین پدیده‌های دنیای عجیب‌تر از علم؛ اشبـاح پشمالـو

خرس حصیری

خرس حصیری
این خرس‌های حصیری را هنوز هم می‌توان در جشنواره ای که در ماه ژانویه در ویتلسی در کمبریج شایر برگزار می شود ببینید

ترجمه: سیدمعین عمرانی| در دنیای شگفت‌انگیز اشباح، داستان بسیاری در مورد اشباح مزاحم یا اشباح کمک رسان وجود دارد، اما توضیحاتی که برای این اشباح وجود دارند، آنها را انسان‌هایی می‌دانند که روزی در بین ما زندگی می‌کردند، اما از طرف دیگر، داستان‌ها و ادعاهای بی‌شماری هم از برخورد با اشباحی وجود دارد که ظاهرا منشا انسانی ندارند و رفتارشان مانند حیوانات است. در میان این اشباح حیوانی، داستان‌های زیاد وجود دارند که نشان از اشباحی دارند که به نظر می‌رسد زمانی خرس بوده‌اند. «نیل آرنولد» در این مقاله به این‌گونه داستان‌ها خواهد پرداخت.

نسل خرس قهوه‌ای، حدود قرن دهم در جنگل‌های انگلستان رو به انقراض بود. ورزش شرارت‌آمیز «شکار تفریحی خرس‌ها» تا قرن نوزدهم ادامه داشت. از قرن شانزدهم ساخت «باغ‌های خرس» در سرتاسر انگلستان آغاز شده بود. در این باغ‌ها، اشراف‌زادگان دور گودالی به تماشای عظمت و زیبایی خرس‌ها می‌نشستند. این خرس‌ها با پوزه بند و زنجیر به میله‌ای در مرکز گودال بسته شده بودند و در کنار گودال نیز چندین قلاده سگ شکاری تربیت شده برای مبارزه با آنها یکی پس از دیگری رها می‌شدند. تصور کنید در مقابل این صحنه به نظاره نشسته‌اید و شاهد مبارزه و کشته شدن خونین تک‌تک این سگ‌ها هستید. خرس بی‌نوا هم که از حمله این حیوانات زخمی و ناتوان شده بود، در نهایت از غل و زنجیر آزاد می‌شد تا جنگی هیجان‌انگیزتر را برای لذت تماشاچیان
اجرا کند.
باغ پاریس
«باغ پاریس» در «ساوث وارک» لندن یکی از محبوب‌ترین مکان‌های تماشای مبارزه خرس‌ها و سگ‌ها بود. هر مبارزه حدود 1000 نفر را به آن مکان می‌کشاند. گاه و بیگاه در میان این حضار، چهره‌های مشهوری همچون ملکه الیزابت نیز دیده می‌شد. به همین دلیل هم دور از انتظار نبود که  مدعیان اشباح این خرس‌ها را در نزدیکی این محوطه، مثلا در «چین واک» و «گلِب پلِیس» در چلسی ببینند. این اشباح ظاهرا رنگ‌های مختلفی مانند سیاه، قهوه‌ای یا سفید داشتند.
هرچند گزارش دیده شدن اشباح خرس‌ها در انگلستان آن‌قدرها پدیده رایجی نیست، اما به‌هرحال وجود دارند و گاهی هم با جزئیات بسیار زیاد روایت شده‌اند.
مشهورترین این ادعاها، شبح خرسی است که گفته می‌شود برج لندن را تسخیر کرده است. در سال 1815، یکی از نگهبانان که در حال کشیک دادن بیرون اتاقک جواهرات بود، ادعا کرد ناگهان با شبح خرسی روبه‌رو شده که از دیوار بیرون آمده و یک‌راست به سمت او حمله‌ور شده. نگهبان هم سر نیزه‌اش را به سرعت به سمت او گرفته ‌بودو سعی کرده‌بود آن را به درون بدن شبح فرو کند، اما سرنیزه‌اش بی‌هدف در هوا تکان خورده‌بود. شبح خرس همان‌طور که ظاهر شده بود، ناپدید شد، اما این حادثه ظاهرا آن‌قدر روی نگهبان مفلوک تاثیر گذاشته بود که مدت کوتاهی پس از این حادثه از شدت این ضربه روحی از دنیا رفت. اما آیا این شبح ادعایی، متعلق به خرسی بود که زمانی در این برج نگهداری می‌شد؟

خرسی در قصر
در «وست ساسِکس» یکی از آخرین خرس‌های وحشی انگلستان به دام افتاد و به سرنوشت دیگر خرس‌های اسیر دچار شد. افسانه‌های محلی می‌گویند که شبح این خرس از قرن سیزدهم، «قصر وردلی» در جنوب «وردلی استیت» را تسخیر کرده. در تاریخ 19 آگوست 2004، نشریه
«Midhurst & Petworth Oserver» داستان‌های ماجراجویانه شش خبرنگار، دو تاریخدان و یک تیم تولید برنامه‌های تلویزیونی از استرالیا را روایت کرد. این افراد در این سفر به دنبال کشف راز این شبح مرموز رفته بودند. البته هیچ‌کدام از روان‌بین‌ها، در بازدیدهای خود، نتوانستند وجود چنین شبحی را حس کنند و جالب‌تر هم اینکه هیچ کدام از ساکنان این محله، هیچ چیز در مورد چنین افسانه‌ای نشنیده بودند.

اشباح جنگلی
با این وجود، در وست ساسکس افسانه‌ای وجود دارد که داستان شبح ادعایی را تعریف می‌کند که توانست شبی تاریک را به تسخیر خود در آورد. برای چندین دهه، جنگل «کلافام وودز» هدف شایعات ترسناک و افسانه‌های محلی بسیاری قرار گرفته بود. مخوف‌ترین داستان‌های ادعایی این جنگل به حادثه‌ای اشاره دارد که در پاییز 1975 در این منطقه رخ داد و در آن زمان آن‌قدر سر و صدا به راه انداخت که از رادیو و تلویزیون ملی هم پوشش داده شد.
در آن زمان، حوادث بسیار عجیبی در این منطقه گزارش می‌شد. تیم‌های خبری، روزنامه‌نگاران، یوفولوژیست‌ها و علاقه‌مندان مسائل پارانرمال به آنجا هجوم آورده بودند تا از ماجرا سر در بیاورند، اما همین افراد هم به‌ندرت جرأت می‌کردند، پس از تاریک شدن هوا بیرون بروند. در یکی از این اتفاقات دو سگ در این منطقه ناپدید شدند و زمانی هم که رد پایی به طول 20 سانتیمتر و عرض 10 سانتیمتر در محل کشف شد، در کمال تعجب متوجه شدند که این رد پاها دارای چهار چنگال بوده‌اند. به همین دلیل بعضی‌ها باور کردند که اتفاقی بسیار غیرعادی در حال روی دادن است. فاصله این ردپاها از هم حدود 30 سانتیمتر بود.
محققان که دستگاه‌های مختلفی مانند شمارشگر گایگر در اختیار داشتند، شروع به بررسی محل کردند. در حین این بررسی میدانی، زمانی که دستگاه روی رد پاها قرار گرفت، ناگهان عقربه دستگاه حرکتی کرد و صدای شمارشگر هم بلند شد. سپس از میان تاریکی، ستونی از بخار خاکستری به هوا بلند شد. چون این محل در نزدیکی جاده آ27 بود، محققان تصمیم گرفتند تا به خانه‌های خود برگردند، اما بر اساس ادعای آنها ناگهان با یک هیولا روبه‌رو شدند. ستون مه خاکستری، تغییر شکل داده و به صورت یک خرس عظیم الجثه در آمد.
با اینکه این تصویر بیشتر از 10 ثانیه دوام نداشت، اما جنگل‌های کلافام را برای همیشه به عنوان مکانی با ویژگی‌های پارانرمال در اذهان جاودانه کرد. حتی زمانی بود که شایعه‌ای در مورد این جنگل سر زبان‌ها افتاد که می‌گفت فرقه‌ای اسرارآمیز که به اشباح این خرس‌ها ارتباط دارند، در این جنگل به فعالیت‌های شرورانه مشغولند. بر اساس این شایعات، فرقه مذکور توانسته بودند، نوعی انرژی شرارت آمیز را در جنگل فعال کنند که در نتیجه، باعث شده بیشه‌زار «بِردلِس گروو» توسط نیرویی رازآلود تسخیر شود.
جنگل مشهور «رندلشام» هم که برای سال‌ها به عنوان یکی از مشهورترین نقاط تاریخ یوفولوژی برای همه جایی شناخته شده بود، در سال 2009 وارد دنیای اشباح نیز شد. خبرگزاری «دیلی مِیل» با مطلبی با تیتر «مشاهده [شبح] خرس‌ها در جنگل‌های سافولک توسط یک گروه تئاتر، صحنه‌سازی شده بود» به این ماجرا پرداخت. داستان از این قرار بود که برخوردهای متعددی با چیزی شبیه به شبح یک خرس در این جنگل گزارش شده بود.
«نیک رِدفِرن» که از برجسته‌ترین محققان این حیطه است، در وبسایت خود به داستانی درباره جنگل پرداخت که در سال 1956 روی داده بود. شاهد اصلی ماجرا فردی به نام «سَم‌هالَند» بود.
نیک می‌نویسد: «کمی بعد در روز سال نوی 1956،‌ هالند به همراه سگ اسپانیل خود در حال عبور از جنگل بود که ناگهان هیکل وحشتناکی را در مقابل خود دید که در فاصله حدود 10 متری از پشت درختان بیرون آمد. او ناگهان خود را در مقابل چهار پای عظیم و قدرتمند دید که شبیه پای شیری پشمالو و به رنگ سیاه براق بودند. این جانور، حدود سه متر طول داشت و به همین دلیل اصلا شبیه هیچ نوع حیوان خانگی یا جانوران عادی و شناخته شده حیات‌وحش انگلستان نبود.‌ هالند که این حیوان را به گوریلی پشت نقره‌ای تشبیه می‌کند، می‌گوید که این هیولا، گردنی کلفت، سوراخ‌های بینی بزرگ و آرواره‌هایی بسیار قدرتمند داشت. این هیولا برای یک یا دو ثانیه به‌ هالند و سگ ناله‌کنان او نگاهی انداخته و بعد مثل اینکه علاقه‌ای به آنها نداشته باشد، سوی دیگری را در پیش گرفته و از آنها دور می‌شود. ‌هالند بعدها ادعا کرد هیولایی که دیده بود، ترکیبی از بوزینه، سگ، شیر و کرگدن بوده است. البته نیازی به توضیح نیست که در سرتاسر انگلستان هیچ جانداری که شبیه به توصیفات هالند باشد، زندگی نمی‌کند. با این حال، او تاکید می‌کند که توصیفات‌اش از آنچه ادعا می‌کند دیده، بسیار دقیق است. امروزه، ‌هالند باور دارد آنچه نیم قرن پیش دیده، بی‌شک پدیده‌ای پارانرمال بوده تا چیزی فیزیکی، اما هیچ نظری در مورد ماهیت آن ندارد.»
گزارشات متعددی در مورد ادعای مشاهده هیولایی به نام «شاگ مانکی» هم در جنگل رندلشام وجود دارد که موجودی شبح وار و عجیب است و به نظر می‌رسد تا حدودی با توصیفات‌هالند هم همخوانی داشته باشد.

لندن در دست خرس‌ها
با این وجود، ادعای مشاهده این هیولا در سال 2008 در حومه لندن هم گزارش شد. ظاهرا این هیولا شبیه به یک خرس بوده. رسانه‌ها، نام او را «هیولای نامعلوم بیشه‌های بوده» نامیدند. البته برخی مجلات هم نام‌های دیگری مثل «ایواک وانستد» را که «مرکز جانورشناسی فورتیَن» برای آن در نظر گرفته بود به کار بردند. در این ماجرا، یک ماهیگیر 18 ساله به نام «مایکل کنت» ادعا کرد که در حال قایقرانی در دریاچه‌های‌هالیدی در وانستد، با هیولایی خرس مانند برخورد کرده است. این دریاچه‌های کوچک بخشی از چمنزارهایی هستند که مقداری هم با جنگل اپینگ همپوشانی دارند.
مایکل می‌گوید: «نگاهم ناگهان به هیولایی عجیب و سیاه رنگ افتاد که شبیه یک خرس بود. این جانور قوز کرده بود و در این حال می‌توانستم کمر پشمالویش را به وضوح ببینم. فکر کنم مرا که دید، چهار نعل پا به فرار گذاشت. آن‌قدر بزرگ نبود که بشود گفت یک انسان بوده. شکلش هم آنقدرها شبیه یک آهو نبود، چون پاهایش قلمی و نازک نبودند.»
مایکل با وجود استهزاهای پدر و برادرش هنوز بر این باور است که یک خرس دیده است. البته مسؤولان این منطقه به هیچ عنوان چنین گزارشی را جدی نگرفتند، چرا که معتقدند تنها آهو و روباه در این منطقه زندگی می‌کنند. با این حال آقای کنت این‌گونه به آنها جواب داد: «من از پنج سالگی در این منطقه ماهیگیری می‌کنم و در این سال‌ها، آهو، سگ و حتی یک گاو در این منطقه دیده‌ام، اما هرگز با این جانور یا چیزی شبیه به آن برخورد نکرده بودم.»
چند روز پس از این حادثه، خانمی بازنشسته به نام «آیرین دِینتلی» ادعا کرد که موجودی مشابه را دیده است. او در گزارش خود گفته بود: «20/1 متر قد داشت. پاهایش واقعا بزرگ بودند و مستقیما با چشمان عجیب‌اش به من نگاه کرد. بعد بدون هیچ مشکلی از روی دیوار پرید و به سمت «تری جالی ویلرز پاب» رفت.
خرس‌ها به ندرت روی دو پای خود مسافتی طولانی را طی می‌کنند و صد البته نمی‌توانند از روی دیوارها بپرند. پس این دو نفر که به ظاهر انسان‌های شریف و صادقی می‌آیند، واقعا چه چیزی را دیده‌اند؟

رد پای اسرار آمیز
در تاریخ 27 دسامبر 1981، چهار پسر در «هَکنی مارشِز» در حال بازی بودند. این منطقه چمنزاری حفاظت شده به مساحت 136 هکتار در منطقه هکنی لندن بود. این پسر بچه‌ها بعد از اینکه رد پایی عجیب و پنجه‌دار را در برف‌ها دیدند، با هیولای پشمالویی روبه‌رو شدند که خرناس‌کشان روی پاهای عقبی خود بلند شده بود.
بچه‌ها هم که وحشت کرده بودند، پا به فرار گذاشتند تا ماجرا را برای والدین‌شان تعریف کنند. والدین آنها هم به نوبه خود، پلیس را در جریان گذاشتند. پنجاه افسر پلیس با هلی‌کوپتر و سگ‌های تربیت شده، شروع به گشت و گذار در منطقه کردند تا هیولا را بیابند. با اینکه آنها نتوانستند به هدف خود برسند، اما رد پاهای زیادی را در آنجا دیدند. یک سری از این رد پاها در جزیره‌ای یافت شد که دور تا دورش نرده بود و یک در ورودی داشت. هیچ رد پای انسانی آنجا دیده نمی‌شد. بنابراین احتمال صحنه‌سازی بودن رد پاها بسیار کمتر می‌شد.
یک سال پیش از حادثه هکنی، دو جسد بی‌سر خرس در کنار رودخانه «لی» کشف شد. این رودخانه از منطقه «لوتان» در «بدفورد شایر» آغاز و به رود تیمز می‌ریزد. اما به هر حال، منشا اینکه خرس‌ها از کجا آمده بودند، هنوز مشخص نشده است.
در سال 2007، در منطقه «لنهام» در کنت، تیم تحقیقات پارانرمال «گوست کانکشن» در حال بررسی پرونده‌ای در نزدیکی کلیسای قدیمی شهر بود که ناگهان به یک سری رد پای متعلق به یک خرس برخوردند.
یکی از اعضای این تیم به نام «دِیو گودِن» می‌گوید: «در کل، تعداد رد پاها حدود 10 تا 15 تا بود. جهت آنها هم به سمت جاده بود. هر چه به انتهای آنها نزدیک می‌شدیم، زمین خشک‌تر می‌شد. دست یک انسان بالغ به راحتی می‌توانست داخل هر کدام از رد پاها قرار گیرد. بهترین آنها، رد پاشنه واضحی داشت. هیچ رد یا خراشی که ناشی از پنجه‌ها باشد، دیده نمی‌شد. ردیف رد پاها در یک خط مستقیم بودند و به غیر از آنها رد پای دیگری هم دیده نمی‌شد. همین‌طور، فاصله آنها از هم نشان می‌داد که احتمال اینکه یک نفر بخواهد با قدم‌های بزرگ چنان ردی را بر جای بگذارد، از میان می‌برد.»
با توجه به تمام شواهد ادعایی، این رد پاها متعلق به جانوری هستند که می‌تواند روی دو پای خود بایستد، اما بحث بر سر اینکه آنها متعلق به جانوری زنده هستند یا نه، بسیار جای تامل و بحث دارد. در این شکی نیست که برخی از داستان‌هایی که با هم بررسی کردیم، با حیوانات زنده ارتباط دارند و عده‌ای از آنها هم ممکن است خطای دید یا چیزی از این دست باشند، اما در نهایت این سوال ممکن است در ذهن بعضی باقی بماند که آیا امکان دارد اشباح خرس‌های شکنجه شده در میان ما باشند؟