زندگی از نگاه من

جایی واسه چیزایی که تو هیچ جا نیست!!

زندگی از نگاه من

جایی واسه چیزایی که تو هیچ جا نیست!!

فرشتگان ناپیدای مرگ


فرشتگان ناپیدای مرگ

هفت تک‌تیرانداز برتر تاریخ

تک‌تیراندازها، زنبورهای سرخ میادین جنگ هستند. اما معدود تک‌تیراندازهایی پیدا می‌شوند که آن‌قدر ماهر باشند که نامشان فراموش‌نشدنی باشد.

Francis Pegahmagabow 500 web

  • فرانسیس پجهاماگابو ، ستاره تورنتو

بهترین تک‌تیرانداز جنگ جهانی اول و پرافتخارترین سرباز ارتش کاناداست که اگر می‌توانید فقط اسمش را سه بار بدون اشتباه تکرار کنید! این سرخ‌پوست عزیز با هدف گیری بیش از 370 سرباز و به اسارت گرفتن 300 تای دیگر، یکی از بزرگ‌ترین کابوس‌های سربازان آلمانی در جبهه‌های اروپا به شمار می‌رفت. پجهاماگابو اولین بار در 1915 همراه با اولین واحد اعزامی ارتش کانادا راهی اروپا شد اما شانس چندانی نیاورد و در اثر بمباران شیمیایی مصدوم شد. او دوباره در 1916 به میدان جنگ برگشت و این بار مهارتش در تیراندازی او را به یک افسانه تبدیل کرد. پجهاماگابو در زدن اهداف با تفنگ عادی نیز تبحر خاصی داشت و همین موضوع او را متفاوت می‌کرد؛ آن‌قدر که در کانادا ستاره تورنتو صدایش می‌کردند و در طول جنگ سه‌بار مدال افتخار و یک بار نشان شجاعت دریافت کرد. او بعد از جنگ به سیاست روی آورد و بیشتر وقتش را صرف امور سرخ‌پوستان کرد؛ هرچند هیچ‌وقت از نیروهای نظامی بازنشسته نشد.

Vasily.Zaitsev web small

  • واسیلی زایتسف، مدافع سرسخت استالینگراد

مشهورترین تک‌تیرانداز دنیا، کسی که در نبرد استالینگراد با هدف گیری 225 سرباز آلمانی شامل 11 تک‌تیرانداز خبره ارتش آلمان به شهرت رسید. او با رکورد 243 کشته یکی از تک‌تیراندازان افسانه‌ای جنگ جهانی دوم بود که البته به لطف فیلم «دشمن پشت دروازه‌ها» و بازی جودلاو به مشهورترین تک‌تیرانداز تاریخ هم تبدیل شد. واسیلی تیراندازی را در کوه‌های اورال از پدربزرگش آموخت و وقتی تنها پنج سال داشت یک گرگ شکار کرد. او در استالینگراد ظرف کمتر از سه ماه 225 کشته روی دست آلمانی‌ها گذاشت. البته رقم تایید نشده کشته های او در این مدت تا 500 نفر هم ذکر شده است. واسیلی همچنین در برلین دریک دوئل رودررو که سه روز به طول انجامید، تک‌تیرانداز مطرح آلمانی و سرپرست مدرسه تک‌تیراندازی ورماخت اروین کنگ را کشت. در اواخر جنگ زایتسف بر اثر لگد تفنگ از ناحیه چشم دچار آسیب‌دیدگی شد و با رکورد نهایی 242 نفر با درجه سروانی از خدمت ارتش بیرون آمد. او بعد از جنگ تحصیلش را تمام کرد و یک کارخانه ریسندگی در کیو تاسیس کرد و پیش از مرگ وصیت کرد که جسدش را کنار یادبود مدافعان استالینگراد دفن کنند.

Simo Häyhä 2 small

  • سیموهایا، مرگ سفید

هایا بدون تردید برترین تک‌تیرانداز تاریخ است؛ کسی که در کمتر از سه ماه بیش از 700 نفر راکشت. سربازان ارتش سرخ به او «مرگ سفید» می‌گفتند که شاید به خاطر پالتوی سفیدی بود که همیشه بر تن داشت . هایا کشاورز ساده‌ای بود که در دهکده‌ای کوچک نزدیک مرز امروزی فنلاند با روسیه متولد شد و در سال1925/1284 به ارتش فنلاند پیوست. اما شهرت او به عنوان تک‌تیرانداز به «جنگ زمستان» (حمله شوروی به فنلاند در سال 1939/1318) بازمی‌گردد. زمانی که او در طول صد روز جنگ بی‌رحمانه، بیش از 542 نفر را هدف قرار داد که از این میان 505 نفر در جا کشته شدند. البته این تمام رکورد او نیست. در همین مدت او بیش از 200 نفر را هم با استفاده از مسلسل دستی و تنها با اتکا بر مگسک سلاح خود به قتل رساند. هایا موجود عجیبی بود که همیشه مثل فرشته مرگ در جایی که انتظارش نمی‌رفت ظاهر می‌شد. مثلا با وجود سرمای منهای 40 درجه سلسیوسی زمستان فنلاند، خود را در میان برف‌ها پنهان می‌کرد و به انتظار می‌نشست. او آن‌قدر محتاط بود که حتی هنگام تیراندازی در دهان خود برف می‌گذاشت تا بخار دهانش جای او را افشا نکند. ارتش سرخ برای اینکه از شر او خلاص شود در چندین نوبت گروه‌های تک‌تیرانداز را برای قتل او فرستادکه خب همگی کشته شدند! هایا حتی از آتش سنگین توپخانه روس‌ها هم جان سالم به در برد. سرانجام اما در ششم مارس 1940 ترکشی فکش را شکست. البته او این‌بار هم زنده ماند و یک هفته بعد یعنی همان روزی که فنلاند تسلیم را پذیرفت هوشیاری‌اش را به دست آورد.

Lyudmila Pavlichenko small

  • لیودمیلا پاولچنکو، زن‌ها هم بله!

یکی از پنج تیرانداز برتر دنیا و برترین تک‌تیرانداز زن تاریخ، زمانی که قوای آلمان در 1941 به شوروی حمله کردند 24 سال داشت و دانشجوی رشته تاریخ در دانشگاه کیف بود. او داوطلبانه به ارتش پیوست و به یکی از 2هزار تک‌تیرانداز زنی تبدیل شد که در طول جنگ در ارتش سرخ خدمت می‌کردند؛ البته تنها یک چهارم این تعداد ازجمله خود او آن‌قدر زنده ماندند که تمام‌شدن جنگ را ببینند. او نخستین درگیری خود را در جریان نبرد اودسا تجربه کرد؛ جایی که ظرف تنها دو ماه و نیم 187 سرباز آلمانی را کشت. پس از سقوط اودسا و عقب‌نشینی ارتش سرخ به ساوستپول، لیودمیلا پاولچنکو هشت ماه دیگر هم صرف هدف گیری سربازان ورماخت (ارتش آلمان) کرد. همانند بیشتر تک‌تیراندازان روس او هم از یک تفنگ نیمه اتوماتیک اس وی تی 40 استفاده کرد. رکورد نهایی او هم چیزی نزدیک به 309 کشته تایید شده است که 36 تای آنها خودشان تک‌تیرانداز بودند. پاولچنکو در 1942 به خاطر برخورد ترکش خمپاره زخمی شد و با خروج از خط مقدم دیگر به جبهه ها بازنگشت. جالب آنکه او بعد از جنگ تحصیلاتش را تمام کرد و مورخ شد.

sniper-3

  • ژانگ تائوفنگ

یکی از مرگبارترین تک‌تیراندازهای چینی در جنگ کره که تنها در طول 32 روز بیش از 214 نفر را با تفنگ تک‌تیرانداز خود به قتل رساند. ژانگ در سال 1953 همراه با گردان هشتم از سپاه 24 چین در موقعیت تپه مثلثی استقرار یافت؛ درحالی‌که تنها به یک تفنگ قدیمی روسی (موسین ناگانت) بدون دوربین مجهز بود. (همان نوع سلاحی که واسیلی زایتسف در طول جنگ دوم با آن شلیک می‌کرد) درست همان‌جایی که نیروهای بین‌المللی در جریان جنگ کره برای جلوگیری از ورود چینی‌ها با واحدهایی از ارتش چین درگیر شدند. تائوفنگ پس از 18 روز انتظار در موقعیت واحد خود تیراندازی را در بدترین شرایط شروع کرد؛ در حالی که ابتدا موفقیتی در کارش نداشت اما رفته‌رفته ارقام به نفع او تغییر کرد.

carlos small

  • کارلوس نورمن هنکوک دوم، پدر سفید

نورمن یکی از معروف‌ترین تک‌تیراندازان آمریکایی در ویتنام بود که ویت کنگ ها به خاطر کلاه سفیدی که همیشه بر سر داشت «پدر سفید» صدایش می‌کردند. او در جنگ ویتنام 93نفر را کشت و ویتنامی‌ها برای سر او 30 هزار دلار جایزه تعیین کرده بودند؛ آن هم درحالی‌که در آن زمان جایزه کشتن تک‌تیراندازهای آمریکایی در ویتنام شمالی تنها هشت دلار بود. کمونیست‌ها حتی یک گروه تک‌تیرانداز خبره را مامور کشتن او کرده بودند و پس از این بود که پوشیدن کلاه‌های سفید برای گمراه‌کردن ویتنامی‌ها در میان سربازان آمریکایی در ویتنام عمومیت پیدا کرد. بیشتر شهرت او شاید به خاطر گلوله‌ای بود که با آن یک تک‌تیرانداز ویتنامی کمین کرده را از پای درآورد. گلوله‌ای که درست در چشمی دوربین تفنگ تک‌تیرانداز ویتنامی نشسته بود. در تمام طول جنگ ویتنام او تنها یک‌بار کلاهش را از سرش برداشت؛ آن هم زمانی که قرار بود یکی از ژنرال‌های شمالی را در قلب پایگاهش ترور کند. پس از سه روز و سه شب بی‌خوابی، ژنرال ویتنامی را ترور کرد. پس از کشتن ژنرال، هنکوک به آمریکا بازگشت و طی حادثه‌ای به اختلال عصبی دچار شد و از آن پس دیگر تیراندازی نکرد.

Im Westen, Scharfschütze

  • ماتهویس هتسناوئر

مشهورترین تک‌تیرانداز آلمان نازی در جبهه‌های شرق با دست‌کم  345 کشته تایید شده که به خاطر مهارتش در کوتاه‌زمانی به اسم و رسمی ترسناک رسید. ماتهویس در دو سال پایانی جنگ به‌عنوان تک‌تیرانداز به خدمت ورماخت درآمد و به‌عنوان بخشی از واحد کوهستانی عازم جبهه‌های شرقی شد. او به اتفاق دیگر همقطارش آلربرگر – دومین تک‌تیرانداز برتر آلمانی – نزدیک به 500 سرباز و افسر ارتش سرخ را در جبهه‌های شرق به قتل رساندند. این تک‌تیرانداز اتریشی‌الاصل در آن زمان رکورد فاصله تیراندازی از فاصله 1100 متری را شکست و مدال صلیب شوالیه را از آن خود کرد. هتسناوئر از جنگ جان سالم به در برد و پس از آن به اسارت ارتش سرخ درآمد و برای پنج سال بعدی در اردوگاه‌های کار سیبری محکوم شد.

 

آیا کوتوله‌هایی اسرارآمیز در باغ‌ها زندگی می‌کنند؟


آیا کوتوله‌هایی اسرارآمیز در باغ‌ها زندگی می‌کنند؟

۲ «برایان هولدن» در سال ۲۰۱۰ کتابی در مورد «دنیز واتکینز پیچفورد» که نویسنده و تصویرگر، موضوع زندگی در روستا و همین‌طور ورزش‌ها و فعالیت‌های روستایی بود به نگارش در آورد. اما به نظر می‌رسد او که ظاهرا فردی عملگرا و منطقی است، به چیزهای عجیب و غیرمعقولانه‌ای باور داشته است. برای مثال، او باور داشت که کوتوله‌های باغی یا آنچه در زبان انگلیسی Gnome نامیده می‌شود، واقعا وجود دارند! اما باور به وجود چنین موجوداتی، از چه چیز ناشی می‌شود؟ بیایید نگاهی به داستان‌ها و ادعاهای مربوط به آنها بیندازیم.

پدرش یک کشیش آنگلیکن بود. پدربزرگ مادری‌اش هم همین‌طور. او در خانه و خانواده‌ای بسیار مذهبی بزرگ شد. آنها هر روز در خانه دعا کرده و بخشی از کتاب مقدس را با هم می‌خواندند. البته هفته‌ای هم نبود که موعظه‌های یکشنبه پدرش در کلیسا را از دست بدهد.
دنیز دوران کودکی‌اش را با بیماری گذراند. او در خانه درس می‌خواند و بیشتر دوران کودکی را در تنهایی و در گشت و گذار در مزارع سپری کرده بود. او از تماشا و مداقه در طبیعت مرغزارها و جنگل‌های «نورث همپتون شایر» بسیار لذت می‌برد. او معتقد بود که می‌تواند وجود اشباح و حتی آدم کوتوله‌های باغی را حس کند. او حتی ادعا می‌کرد که یکی از این کوتوله‌های باغی را در یک شب تابستانی زمانی که با برادر دوقلویش در یک اتاق می‌خوابیدند، به چشم دیده است.
نویسنده ای موفق. او بعدها با نوشتن داستان «آدم کوچولوهای خاکستری» که داستانی در مورد آخرین چهار کوتوله باغی انگلستان بود، تبدیل به نویسنده‌ای موفق شد. این کتاب که در سال ۱۹۴۲ منتشر شده بود، توانست جایزه «مدال کارنگی» را که هر ساله به بهترین کتاب کودک تعلق می‌گیرد، از آن خود کند.
او کسی نبود جز «دنیز واتکینز پیچفورد». او در طول زندگی‌اش، بیش از ۶۰ عنوان کتاب به نگارش در آورد که بیشتر آنها کتاب‌های ژانر کودک بودند. برخی از برجسته‌ترین کتاب‌های او، «مانکا: کولی آسمان گرد» و «وحشی تنها» داستان روباه یک گوش هستند.

اولین برخورد
او در خود زندگینامه‌اش با عنوان «یک کودک تنها» لحظه‌ای که با کوتوله باغی برخورد کرد را این‌گونه توصیف می‌کند: «روی پهلوی راستم خوابیده بودم. پنجره‌های بلند اتاق، پشت سرم بودند و نور شبانگاهی از میان شکاف‌های کرکره به درون اتاق می‌تابید. چیزی مرا مجبور کرد که برگردم و به سرعت نگاهی به پنجره بیندازم. وقتی به سمت پنجره برگشتم، موجودی کوتاه قد را دیدم که میان دو تخت ایستاده بود. او صورتی گرد و ریشی قرمز رنگ داشت. سرش به اندازه یک سیب بود و تصورم بر این است که کلاهی هم بر سر داشت. البته هرگز نتوانستم شکل کلاهش را به خاطر بیاورم و به همین دلیل هم نمی‌توانم از وجود کلاهی بر سر او مطمئن باشم. این حس تعجب هیجان‌انگیز را می‌توانستم در صورت او هم ببینم. لحظه‌ای بعد، هر دو ما را وحشت فرا گرفت، چراکه دیدم آن موجود عجیب ناگهان و با سرعتی باور نکردنی خود را به زیر تخت پرتاب کرد.
وحشت سرتا پای مرا فرا گرفت و فریادی از ته دل کشیدم. ندیمه‌ام هم سراسیمه خود را اتاق رساند تا از علت فریاد مطلع شود.
برای او توضیح دادم: «همین الان یک آدم کوچولو دیدم که خودش را زیر تخت پرت کرد.»
ندیمه خنده‌ای بلند سر داد که مرا عصبانی کرد. سپس ملافه‌های تخت را کنار زد و زیر تخت را نگاه کرد تا به من ثابت کند آنچه دیده ام یک رویای کودکانه بیش نبوده است، اما من رویا ندیده بودم. هنوز هم آن صورت قرمز رنگ را به خوبی به یاد دارم!»

تاثیر برخورد
خاطره برخورد با این موجود عجیب، بی‌شک بر روان پسرک حک شده بود. سال‌ها بعد، زمانی که او در یک روز بهاری به تنهایی در حال قدم زدن بود، به جویباری رسید که ریشه‌های درخت از آن مانند مارهایی خشمگین بیرون زده بودند. اما در آن لحظه، صورت قرمز کوتوله درون اتاق خوابش، همچنان در ذهنش مانده بود.
او در کتاب خود، حس‌اش را این‌گونه بیان می‌کند: «مطمئنا اگر کوتوله‌های باغی وجود داشته باشند، آنجا دقیقا جایی است که زندگی می‌کنند. آنها می‌توانستند آنجا بدون اینکه توسط موجودات چهارپا یا دو پای دیگر، دیده یا شناخته شوند، زندگی کنند. آنها مجبور نخواهند بود تا خود را به نگاه خیره انسان‌های فانی بسپارند، بلکه تنها بر همسایگان وحشی خود که با آنها دوستی دارند، ظاهر می‌گردند.»
در آن زمان، «آدم کوچولوها» بخش مهمی از زندگی مردم خرافاتی آن منطقه بودند. مردم آن زمان به قدرت طلسم‌ها، نعل اسب‌های شانس آور و چیزهایی از این دست اعتقاد داشتند. حتی انسان‌های فرهیخته و به اصطلاح روشنی مثل «سِر آرتور کونان دویل»، خالق شرلوک هولمز هم به وجود پریان باور داشتند.
پیچفورد کوتوله‌های باغی را روح‌های عنصری زمین می‌دانست. سنت‌ها و باورهای محلی در مورد این موجودات افسانه‌ای می‌توانستند به راحتی او را به سوی ایرلند هدایت کنند. او می‌توانست در ایرلند راحت‌تر به دنبال مدرکی برای اثبات وجود آنها بگردد. او در کتاب «چرندگویی‌های یک شکارچی طبیعت‌گرا» می‌نویسد: «من همیشه این حس را داشتم که با کمین نشستن پشت یک صخره در هنگام گرگ و میش می‌توانم یکی از این موجودات کوتوله یا حتی دسته‌ای از آنها را غافلگیر کنم.»
نوشته‌های او باعث شد کم کم تعداد کسانی که وجود این موجودات خیالی را باور دارند، زیاد شده و آنها را به مرور زمان، دور هم جمع کند. بانویی تجربه‌اش را چنین توضیح می‌دهد که در حال رانندگی در ایرلند بود که چیزی کنجکاوی‌اش را جلب کرد. بر اساس ادعاهایش او اتومبیل را متوقف کرده و به سمت دیوار سنگی کوتاهی رفته بود که کنار جاده قرار داشت، اما در کمال تعجب، چندین آدم کوتوله را پشت دیوار دیده که مشغول بریدن لاشه درختی بودند.

داستان‌های مشابه
یک شاهد دیگر در ایرلند هم مدعی شده از پنجره کاروان خود مرد کوچکی را دیده بود که بر روی تخته سنگی نشسته و ظاهرا در حال دود کردن چیزی شبیه به یک پیپ بوده است!
پیچفورد می‌نویسد: «مشاهدات و برخوردهای دیگر هم درست مانند تجربه من بودند. مردان کوچکی که در پای تخت ظاهر می‌شدند، تقریبا در همه موارد توسط کودکانی دیده می‌شدند که هم سن و سال من در زمان برخورد من با آن کوتوله ریش قرمز بوده‌اند.»

دنیز واتکینز پیچفورد نویسنده و هنرمندی که ادعا می‌کرد یک کوتوله را در زمان بچگی‌اش دیده و با این ادعا زندگی خود را سپری کرد

دنیز واتکینز پیچفورد
نویسنده و هنرمندی که ادعا می‌کرد یک کوتوله را در زمان بچگی‌اش دیده و با این ادعا زندگی خود را سپری کرد

تاثیرات خارجی
با این وجود، عامل بسیار مهمی در کودکی پیچفورد وجود داشته که در تحریک تخیل او می‌توانست نقش مهمی داشته باشد. این عامل توسط همسایه آنها به وجود آمده بود. ماجرا از این قرار است که در مقابل خانه پدر پیچفورد، یک اشراف زاده به نام «لُرد چارلز ایشام» زندگی می‌کرد. در سالن اصلی خانه این فرد، تپه‌ای صخره‌ای ساخته شده و توسط چندین مجسمه کوتوله‌ باغی که از آلمان به آنجا وارد شده بودند، تزئین شده بود. البته این موضوع، تنها جنبه زیبایی یا تفریحی نداشت، بلکه این لرد هم واقعا به وجود موجوداتی از این دست باور داشت!
پیچفورد در کتابش توضیح می‌دهد که یک بار برای جشنی که برای کودکان ترتیب داده شده بود، به این سالن رفته بود. بنابراین می‌توان مطمئن بود که او مجسمه‌های موجود در آنجا را دیده بوده، اما به طرزی شگفت‌انگیز، او در هیچ جایی از خاطرات یا کتاب خود، به دیدن مجسمه‌ها اشاره‌ای نمی‌کند.

نفرین خانوادگی
پدر او، «والتر واتکینز پیچفورد» یعنی کشیش بخش لمپورت-کام-فاکستون، معتقد بود قربانی نفرینی است که یک سائل در فلسطین به دلیل کمک نکردن به او کرده بود. نفرین سائل این بود که پسر اول و پسر اول پسر دوم‌اش، در کودکی از دنیا خواهد رفت. در آن زمان این پسرها هنوز به دنیا نیامده بودند.
بعدها این نفرین به این صورت محقق شد که پسر ارشد کشیش، به نام «اِنگِل» در نوجوانی از دنیا رفت. بعدها مرگ پسر اول دنیز یعنی «رابین» در سن ۹ سالگی هم آن را تکمیل کرد. از نوشته‌های مختلف او که از طریق آنها می‌توان به عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی او پی برد، می‌توان به باور قلبی او در مورد وجود چنین موجوداتی پی برد.

میمون ناپدید می‌شود
او در کتاب خود به حادثه‌ای نسبتا عجیب دیگری اشاره می‌کند که در روز تولدش اتفاق افتاده. در آن روز، دکتر به خانه آنها رفته و خدمتکار خانه، در را به روی او گشوده تا او را به داخل منزل دعوت کند، اما در همین لحظه، پشت سر او با صحنه‌ای عجیب روبه‌رو می‌شود. او یک میمون را روی شانه کالسکه چی می‌بیند. او بدون توجه زیاد بر می‌گردد تا کلاه و کت دکتر را از او بگیرد، اما لحظه‌ای بعد برمی‌گردد تا دوباره نگاهی به میمون بیندازد، در همین چشم به هم زدن، میمون ناپدید شده بود. به اعتراف خود پیچفورد، او هر چقدر تلاش کرده تا توضیحی برای این حادثه بیابد، به نتیجه‌ای نرسیده است. حال نظر شما چیست؟ آیا مشاهده کوتوله‌های باغی یا ناپدید شدن میمون روی کالسکه، واقعا اتفاق افتاده بودند یا تنها در خیالات شاهدان و مخلوق یک اشتباه بصری هستند؟ تصمیم با شماست.

 

افراد مشهور در آخرین لحظات زندگی‌ چه جملاتی را بر زبان آوردند؟

افراد مشهور در آخرین لحظات زندگی‌ چه جملاتی را بر زبان آوردند؟

۵چه‌گوارا
بر اساس مدارک و اسناد طبقه‌بندی شده از گروه ویژه نظامیان آمریکایی وقتی جوخه آتش داشتند انقلابی بزرگ آرژانتینی را به گلوله می‌بستند گفت: «بزنید! اما این را بدانید که یک مرد را می‌کشید.» اما جان لی اندرسون که زندگینامه چه‌گوارا را نوشته در کتابش آورده که وقتی در سال ۱۹۶۷ او در بولیوی به دام آمریکایی‌ها افتاد و برای اعدام آماده شد، فریاد زد: «بزنید نامردهای بزدل! شما در نهایت فقط یک نفر را می‌کشید.»

 

 

 

۶وینستون چرچیل
پس از سال‌ها جنگ و هیاهو  نخست‌وزیر پیشین انگلیس، آخرین کلمات را زیر لب زمزمه کرد. او گفت: «دیگر از همه چیز خسته شده‌ام.» پس از آن برای ۹ روز به کما فرو رفت و دیگر از جای برنخاست.

 

 

 

۷پی‌تی پارنوم
نویسنده، هنرپیشه و سرمایه‌دار آمریکایی وقتی در آوریل ۱۸۹۱ در سن ۸۰ سالگی از دنیا رفت؛ درباره مهم‌ترین کاری که در زندگی‌اش کرده بود، یعنی افتتاح مهم‌ترین و بزرگ‌ترین سیرک دنیا حرف زد که همیشه گوشه بلیت‌هایی که می‌فروخت نوشته شده بود: «بزرگ‌ترین نمایش‌ها  در سراسر جهان». او به‌طرز معصومانه‌ای انگار که احتیاج به ستایش داشته باشد درباره این سیرک پرسید: «چطور بود؟»

 

۸الیزابت اول
روایت‌های مختلفی درباره مرگ «ملکه پاکدامن»، الیزابت اول وجود دارد که در سال ۱۶۰۳ از دنیا رفت. نمی‌شود با قطعیت گفت که کدام‌یک درست است ولی مشهورترین جمله‌ای که در لحظات پیش از مرگ از او نقل شده این است: «همه سرزمین‌ها و دارایی‌ام فقط برای دوره کوتاهی بود.»

 

۹سالوادور آلنده
وقتی آلنده دید محاصره کاخ ریاست‌جمهوری در شیلی هر لحظه تنگ‌تر می‌شود با یک کلاشنیکف به خودش شلیک کرد. پیش از آن او زنده از رادیو برای مردم سخنرانی کرده بود: «به پیش بروید و بدانید که دیر یا زود، دوباره شاهراه‌های بزرگی گشوده خواهد شد که مردانی آزاد برای برپایی جامعه‌ای بهتر در آن گام خواهند گذاشت. زنده باد شیلی! زنده باد مردم! زنده باد کارگر!»

 

۱۰آلبرت اینشتین
او یکی از نوابغ بی‌نظیر تاریخ بود که انسان را با دنیای تازه و شگفت انگیزی از علم فیزیک آشنا کرد. در آخرین لحظات زندگی‌اش وقتی اینشتین مطمئن شد که آن روز دیگر آخرین روز عمرش خواهد بود به آرامی گفت: «تمام شد. من کارم را همین جا به پایان رساندم!»

 

۱۱مالکوم ایکس
الحاج ملک الشباز ، آمریکایی سیاهپوست مسلمان و فعال حقوق بشر گفت: «برادران! برادران! لطفا! این خانه صلح است.» او داشت سعی می‌کرد مخالفان سخنرانی‌اش را که با شعار دادن و اعتراض همه چیز را به هم ریخته بودند، آرام کند. در همین حین سه مرد مسلح به او نزدیک شدند و ۱۵ بار به او شلیک کردند. مالکومی ایکس همان جا جان سپرد.

 

۱۲یان فلمینگ
نویسنده کتاب‌های جیمز باند وقتی در سال ۱۹۶۴ حاالش بد شد و به اورژانس زنگ زد شاید حدس زده بود که این حمله قلبی کارش را خواهد ساخت. او به خدمه آمبولانس گفت: «ببخشید که به دردسر انداختمتون رفقا!» وقتی هم که آمبولانس در حال حرکت بود، او جمله‌ای گفت که معلوم نیست منظورش از آن عجله‌اش برای رسیدن به بیمارستان بود یا همدردی با راننده آمبولانس؛ گفت: «من نمی‌دانم شما این روزها ترافیک سنگین خیابان‌ها را چطور تحمل می‌کنید!»

 

۱۳ویکتور هوگو
نویسنده بینوایان که او را بزرگ‌ترین شاعر تاریخ فرانسه و از برجسته‌ترین چهره‌های ادبی قرن نوزدهم می دانند؛ در ۲۲ مه ۱۸۸۵ پس از یک دوره بیماری در ۸۳ سالگی در پاریس درگذشت. در آخرین لحظات هوگو در بستر چشمان‌اش را روی هم گذاشت و گفت: «نوری تاریک می‌بینم.»

 

 

عجیب ترین دادگاه‌های تاریخ


عجیب ترین دادگاه‌های تاریخ

 در یکی از روزهای بهاری سال ۲۰۱۳، چند وکیل به دادگاهی در مسکو مراجعه کردند تا پرونده‌ای را بازگشایی کنند. دفاعیات انجام شد و مدارک و شواهد نیز به دادگاه ارائه شدند. تمام اینها در حالی اتفاق افتادند که جایگاه متهم خالی بود؛ در واقع روند دادگاه در حالی ادامه می‌یافت که متهم، «سِرگِی مگنیتسکی» در سال ۲۰۰۹ از دنیا رفته بود. او ادعا می‌کرد تلاش کرده تا دست شبکه‌ای از مقامات دولتی را در یک پرونده فرار از مالیات به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار رو کند. البته در واقعیت خود مگنیتسکی به جرم اختلاس به زندان افتاد و درخواست‌های بین‌المللی برای کمک به او به جایی نرسید. ادعا شداو در زندان به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به دلیل عدم ارائه کمک‌های پزشکی، در گذشته است. با این حال، مقامات روسیه مصمم بودند تا پرونده او را بدون توجه به زنده یا مرده بودن متهم، به نتیجه برسانند. به این ترتیب، مگنیتسکی ار درون قبر به محکمه احضار شد تا در مقابل اتهام فرار از مالیات مورد قضاوت قرار گیرد. همین‌طور که روند جلسات این دادگاه در ماه‌های مارس و آوریل ادامه پیدا می‌کرد، صداهایی نیز برای تقبیح آن بلند شدند. خانواده متهم بارها این جلسات را تقبیح کرده و آنها را یک سیرک، غیرقانونی و بی‌معنی خوانده بودند. البته شاید بتوان این دادگاه را با این عبارات متناسب دانست، اما مسأله این است که برگزاری چنین دادگاه‌هایی در تاریخ بی‌سابقه نبوده است.

ممکن است تصور شود که این اتفاقات منحصر به دنیای مدرن و امروزی ما هستند، اما در حقیقت احضار درگذشتگان در گذشته‌های دور، مثلا در دادگاه‌های قرون وسطی، امری بسیار عادی بوده است. در قرن هفدهم در فرانسه، قانونی جزایی به اجرا گذاشته شد که براساس آن، در مورد پرونده‌های مربوط به خیانت به کشور، خودکشی و دوئل، می‌شد فرد را حتی در صورت مردن، به حضور دادگاه آورد و محاکمه کرد. اجساد مختلفی در این دوران به محضر دادگاه برده می‌شدند و با حضور وکیل محاکمه می‌شدند. این اجساد تا زمان تکمیل پرونده و پایان جلسات در محل دادگاه باقی می‌ماندند تا حکم نهایی‌شان صادر شود. احکام صادره، حتی اگر اعدام هم بود، به طرزی تحقیر آمیز و خشونت بار بر این اجساد اعمال می‌شد. در یک مورد، جیمز اول، در زمان پادشاهی‌اش بر انگلستان، اجساد در حال تجزیه «جان» (ارل گوری) و پسرش را به دادگاهی در اسکاتلند آورد. آنها در این دادگاه به خیانت به کشور محکوم شدند.  جزای آنها اعدام از طریق حلق آویز کردن، کشیدن از چهار طرف تا چهار تکه شدن و درنهایت به چهار میخ کشیدن تعیین شد.
در قرن هجدهم در دادگاه مشابهی در فرانسه، جسد «هوبر‌پورتیه» به اتهام دزدی و قتل محکوم شد تا در میدان اصلی شهر روی زمین کشیده شده، سپس به چوبه دار آویخته شده و برای اینکه برای او درسی شود، به درون چاهی از فضولات‌انداخته شود. البته چنین اعمالی بیشتر از آن‌که نشان دهنده عدالت و گرفتن حق قربانیان یک جنایت داشته باشد، نشان از قساوت قلب قاضیان این دادگاه‌ها داشت.
این نحوه برخورد فقط مختص افراد عامی نبود، بلکه حتی بالاترین مقامات دولتی هم ممکن بود به چنین دادگاه‌هایی فراخوانده شوند. مشهورترین مورد از این دست، متعلق است به یکی از پاپ‌های کلیسای کاتولیک به نام «پاپ فورموسوس». این پاپ در سال ۸۹۶ میلادی از دنیا رفت. یک سال پس از مرگ او، پاپ بعدی یعنی «پاپ استفن ششم» او را متهم به سوءاستفاده از مقام خود کرد و دستور نبش قبر او را صادر کرد. سپس لباس مخصوص پاپ‌ها را تن او کرده و جسد را در این وضعیت در دادگاهی مذهبی محاکمه کرد. زمانی که رای این دادگاه مذهبی بر گناهکار بودن او صادر شد، لباس پاپی را از تن او بیرون کرده و انگشتانش (یا آنچه از انگشتانش مانده بود!) را به عنوان مجازات قطع کردند. سپس برای تحقیرش، جسد او را در زمین یک سفالگر بینوا رها کردند.

دادگاه‌های چندپا
مردگان، تنها متهمان دادگاه‌های غیرعادی و عجیب تاریخ نبوده‌اند. انواع موش‌ها، حشرات و حیوانات موذی مختلف در طول تاریخ در خطر قرار گرفتن در مقابل مقامات قضایی قرار داشته اند. از آنجا که این حیوانات قادر به صحبت کردن نبودند، برای آنها وکلایی تسخیری در نظر گرفته‌می‌شد.
برای نمونه در یکی از این دادگاه‌ها که در آلمان برای چندین سوسک سبز برگزار شد، یک وکیل تسخیری برای دفاع از آنها در نظر گرفته شد تا عدالت برقرار شود؛ چرا که آنها بسیار کوچک بودند و بنابراین هم ارزش با کودکان صغیر محسوب شد‌ه‌بودند. در دادگاه دیگری هم که در سال ۱۵۱۹ در «استلویو» ایتالیا برگزار شد، برای چند موش صحرایی که متهمان اصلی بودند، وکیلی تسخیری اختیار شد تا در پایان، موش‌ها «نتوانند به روند دادگاه و عادلانه بودن آن اعتراض کنند». این حیوانات مجبور بودند در حد ممکن هنگام جلسات دادگاه‌ها در محکمه حضور داشته باشند.اما  اگر حیوانات مورد نظر شکارچی یا نا آرام بودند، حداقل یکی از آنها به نمایندگی گونه‌شان در محل دادگاه احضار می‌شد تا اتهامات را بشنود.  اگر حیوان بیچاره مقصر شناخته می‌شد، می‌بایست به نمایندگی از تمامی افراد گونه خود، متحمل جزای در نظر گرفته توسط دادگاه شود. برای مثال، در یک پرونده دادگاهی متعلق به سال ۱۸۶۶ علیه گله‌ای ملخ در پوزگای کرواسی، یکی از ملخ‌ها را گرفته و در جایگاه متهم قرار دادند. ملخ بخت برگشته که به اتهام حمله به مزارع مورد محاکمه قرار گرفته بود، در نهایت مقصر شناخته و به مرگ در اثر غرق شدن محکوم شد و برای دیگر ملخ‌هایی که در دادگاه حضور نداشتند، اشد لعنت‌ها به صورت غیابی فرستاده شد.
برگزاری  این جور جلسات بیشتر به هدف ایجاد رعب و وحشت و مجبور کردن حشرات به ترک این منطقه بوده است، زیرا مالکان این زمین‌ها وجود آنها را در منطقه دوست نمی‌داشتند. جالب اینکه وکلای این حیوانات معمولا دفاع جانانه‌ای از موکلان شان می‌کردند. وکیل موش‌های صحرایی دادگاه استلویو در دفاع از موکلانش برای دادگاه توضیح داده بود که این موجودات برای جامعه کشاورزان مفید بوده‌اند، زیرا لارو حشرات و آفات را خورده و با فضولات خود زمین را حاصلخیز کرده‌اند. او در پایان دفاعیات خود، از دادگاه درخواست رحم و مروت کرده بود. قاضی نیز که تحت تاثیر این صحبت‌ها قرار گرفته بود، در رای خود، زمینی را به عنوان ملک به موش‌ها بخشیده تا در آنجا زندگی کنند و همین‌طور دو هفته به آنان امان داده بود تا بدون هیچ مشکلی منطقه را
ترک کنند.

گیوتین  پس از انقلاب کبیر فرانسه استفاده از گیوتین برای اعدام بسیار متداول شده و حتی برخی از مردگان را با آن گردن می‌زدند

گیوتین
پس از انقلاب کبیر فرانسه استفاده از گیوتین برای اعدام بسیار متداول شده و حتی برخی از مردگان را با آن گردن می‌زدند

مشهورترین پرونده دادگاهی علیه جانداران موذی، مربوط می‌شود به شکایتی از «شپش‌های گندم سبز رنگ» در سال ۱۵۷۸ در سن ژولین فرانسه. مردم شهر شکایت خود مبنی بر تخریب تاکستان‌ها را نزد شاهزاده-اسقف شهر بردند، اما در این دادگاه هم وکیل مدافع شپش‌های گندم، دفاع قهرمانانه‌ای از موکلانش ارائه داد.  او به بخشی از کتاب سِفر پیدایش اشاره کرد که در آن توضیح داده می‌شود که حیوانات پیش از انسان‌ها بر زمین بودند. بحث‌های الهیاتی مختلفی در این مورد در دادگاه در گرفت و در نهایت پس از چند هفته شاکیان تصمیم گرفتند تا با شپش‌ها معامله کنند.  آنها پیشنهاد دادند که زمینی را در اختیار شپش‌های گندم قرار دهند تا در آن هر کاری دوست دارند انجام دهند و در عوض، از تاکستان‌های آنها بیرون بروند. اما وکیل این پیشنهاد را نپذیرفت، چرا که باور داشت شپش‌ها تاکستان‌ها را دوست دارند و یک قطعه زمین برای آنها کافی نخواهد بود. این مجادلات مدتی ادامه پیدا کردند، اما در نوشته‌هایی که امروزه باقی مانده، متاسفانه رای نهایی این دادگاه نامشخص است. در حقیقت آخرین صفحه رونوشت روند دادگاه توسط حشرات خورده شده و قابل‌خواندن نیست.
جرم بعضی حیواناتی که به دادگاه می آمدند دست داشتن در مرگ یا قتل یک انسان بوده است. حیوانات خانگی یا دام‌ها معمولا درگیر چنین دادگاه‌هایی می‌شدند. با اینکه در بسیاری موارد تاثیر حیوانات در روند منجر به مرگ انسان‌ها محرز بود، اما قصد قبلی این جانوران قابل اثبات نبود.به این خاطر  این حیوانات مانند انسان‌ها در زندان‌های عادی بازداشت، محاکمه و در صورت اثبات جرم، اعدام می‌شدند.  در سال ۱۴۹۴، یک خوک به جرم خفه کردن یک نوزاد به مرگ محکوم و اعدام شد. مراسم اعدام این جانور با هیجان خاصی برگزار شد. در یک نمونه دیگر، در سال ۱۳۸۶ میلادی یک خوک ماده به جرم نوزادکشی در فالز فرانسه اعدام شد. شهروندان آن‌قدر از این اجرای عدالت شادمان شدند که تصویر اعدام را روی دیوار کلیسای شهر نقاشی کردند. البته از آنجایی که جانداران زبان بسته هرگز قادر به دفاع از خود نبودند، فریاد و سر و صدای آنها هنگام اجرای حکم یا شکنجه، به عنوان اعتراف به تقصیر و ابراز ندامت و پشیمانی در نظر گرفته می‌شد. البته در برخی موارد، جانوارن بینوا از اتهامات وارده تبرئه شده بودند. زمانی که یک خوک ماده و شش توله‌اش در سال ۱۴۵۷ در برگندی در کنار جسد یک پسر پیدا شدند، اولین تصور این بود که آنها در مرگ پسر دست داشته‌اند. دادگاهی برای رسیدگی به این امر تشکیل شد. ماده خوک محکوم به اعدام شد، اما در مورد خوکچه‌ها، دادگاه به این نتیجه رسید که آنها نمی‌توانستند در این قتل دست داشته باشند و در نتیجه از صاحب آنها خواسته شد که وثیقه‌ای برای آزادی موقت آنها پرداخته تا بررسی‌های بیشتر به انجام برسد. البته در انتها، آنهااز اتهامات وارده مبرا و آزاد شدند.

دادگاه پاپ فورموسوس جسد پاپ فورموسوس در این دادگاه محکوم به فساد شد

دادگاه پاپ فورموسوس
جسد پاپ فورموسوس در این دادگاه محکوم به فساد شد

اجسام جنایت کار
تقاضای دادخواست علیه درگذشتگان یا حیوانات حداقل مربوط به موجوداتی می‌شد که در زمان دادرسی یا پیش از آن، متحرک بوده‌اند، اما در نظر برخی ملت‌ها، متحرک بودن یا نبودن، دلیل بر بی گناهی یا عدم توانایی در ارتکاب جنایت نبوده است. بنابراین انواع مختلفی از اتهامات را می‌شد به یک جسم بی‌جان نیز نسبت داد. برای مثال، در ناتینگهام انگلستان در سال ۱۵۳۵، یک عدل کاه به اتهام خفه کردن یک دهقان به دادگاه کشانده شد. دهقان بینوا مردی به نام «وایلد» بود که یک بار بزرگ از عدل‌های کاه رویش افتاده و خفه‌اش کرده بود. البته دادگاه تلاش داشت تا عدلی را که مستقیما او را کشته بود، به دست عدالت بسپارد.
این عدل کاه به دستور دادگاه به زندان‌انداخته شد. اینکه زندان‌بانان با آن چه کردند به صورت دقیق مشخص نیست، اما نتیجه نهایی رای دادگاه هر چه بود، نتوانست دو گونی گندم سیاه را از کشتن دهقان دیگری به نام «رابرت یایرلند» بازدارد. این حادثه هفت سال بعد مرگ آقای وایلد و دوباره در ناتینگهام روی داده بود. اتهام این دو گونی گندم این بود که زمانی که آقای یایرلند بالای نردبان بود، وزن خود را روی نردبان‌انداخته و باعث سقوط و مرگ او شده بودند.
اما مشهورترین مورد از پرونده‌های علیه اجسام غیرمتحرک، پرونده‌ای است علیه ناقوس کلیسای شهر اوگلیچ در روسیه. گفته می‌شود این ناقوس در سال ۱۵۹۱ به طرزی سهوی پس از مرگ ولیعهد وقت، «دیمیتری» پسر کوچک «ایوان مخوف» به صدا در آمده بود. در آن زمان چنین عملی از نظر سیاسی، عملی خلاف و غیرقابل بخشش محسوب می‌شد. ناقوس در دادگاهی محاکمه و گناهکار شناخته شد.  در نتیجه دادگاه آن را به شهر توبولسک در سیبری تبعید و در آنجا به زندان انفرادی‌ انداخته شد. این پرونده پایان خوشی هم داشت. این پرونده نشان داد که دادگاه‌های علیه اجسام غیرمتحرک می‌تواند قابل تجدید نظر و تنها تنبیهی باشند. در این مورد، ناقوس پس از مدتی که از زندانش گذشت، بخشوده شده و قرار شد در برجی نصب و به کار گمارده شود. سه قرن بعد هم از تمامی اتهامات تبرئه شده و در سال ۱۸۹۲ دوباره به کلیسای اوگلیچ  بازگردانده شد.

 

شکارچی یک‌چشم


شکارچی یک‌چشم

همین الان که دارید این نوشته را می‌خوانید ممکن است چشم‌هایتان خسته شده باشد یا تازه از خواب بیدار شده باشید و مشغول مالیدن آن‌ها باشیداغلب اوقات تا وقتی که خستگی یا درد و خواب‌آلودگی به سراغ ما نیاید، چشم‌ها را، با وجود این که شاید مهم‌ترین اندام حسی برای انسان به شمار روند، اصلاً حس نمی‌کنیمچشم‌ها اندام‌های شریف و سر به زیری هستند که بی‌وقفه کار می‌کنند و دیده نمی‌شوند؛ اما اهمیت آن‌ها وقتی بهتر برای ما مشخص می‌شود که نگاهی به تاریخچه فرگشت و تنوع این اندام‌ها بیاندازیمیکی از بدترین آموزه‌های کتاب‌های درسی زیست‌شناسی تأکید روی «الگوهای کلی» و تکرارپذیر در گروه‌های جان‌داران بوده است؛ الگوهایی از این قسم که پستانداران روی زمین راه می‌روند و خزنده‌ها می‌خزند و ماهی‌ها شنا می‌کنند و در طبیعت برای همه این‌ها استثناهایی فراوان وجود داردپیش‌تر از این درباره برخی از این استثناهای اعجاب‌برانگیز صحبت کرده‌ایم، اما تمام این استثناها نهایتاً با سواد مدرسه و دانشگاه توجیه‌پذیر بودند، اما یکی از بزرگ‌ترین استثناهای طبیعت که نشان می‌دهد برداشت ما از زندگی جان‌داران پرغلط و ساده‌انگارانه بوده، تنوع و فرگشت ساختاری است که موجودات زنده را قادر می‌کند بتوانند جهان اطرافشان را ببینند و در زبان عامیانه به آن چشم گفته می‌شودساختار چشم در سه گروه از جانوران توسعه و پیش‌رفت زیادی پیدا کرده و آن‌ها را قادر کرده تا بتوانند شکارها و احیاناً شکارچی‌های اطراف خود را بهتر و دقیق‌تر ببینند و با هم ارتباطی دیداری برقرار کننداین سه گروه جانوران، عبارتند از مهره‌داران، نرم‌تنان سرپا (مثل هشت‌پاها و اسکوییدهاو بندپایانبه جز این سه گروه بقیه جانوران بینایی ضعیف و اغلب محدود به تشخیص جهت و میزان روشنایی و تاریکی دارندوقتی از سلسله جانوری خارج می‌شویم، باز هم می‌توان نمونه‌هایی از تشخیص ابتدایی و ساده نور را در جان‌داران دیگر پیدا کرد و مثال زد، اما در هیچ گروه دیگری از جان‌داران پریاخته‌ای، چیزی شبیه چشم‌های پیش‌رفته مهره‌داران و سرپایان و بندپایان دیده نمی‌شودشاید به این دلیل مهم که چشم‌های این موجودات، ساختاری پریاخته‌ای است و متشکل از قسمت‌های مختلف مثل شبکیه و عدسی استبا این وجود از حدود یک سده پیش می‌دانستیم که برخی از موجودات پلانکتون تک‌یاخته‌ای اقیانوس‌ها، لکه‌های چشمی حساس به نور دارند و گاهی اوقات ساختار این لکه‌ها به قدری پژوهشگران را مبهوت کرده بود که تصور می‌کردند این موجودات تک‌یاخته‌ای نیستنداما برای نخستین بار پس از چندین دهه چند پژوهشگر موفق شدند با استفاده از فناوری‌های مختلف این لکه‌های چشمی را مطالعه کنند و متوجه حقایقی بسیار شگفت‌انگیز درباره این «چشم‌ها»ی کوچک و ذره‌بینی شدند و مهم‌ترین نکته درباره این چشم‌ها همین است که ساختار آن‌ها شامل بخش‌هایی مثل قرنیه، عدسی و شبکیه استدر حقیقت این موجودات ذره‌بینی تک‌یاخته‌ای چشم‌هایی دارند که درعمل «تصویر» تشکیل می‌دهد و به آن‌ها کمک می‌کند تا طعمه‌های تک‌یاخته‌ای خود را بیابند و شکار کنند.

ساختار چشمک‌سا در داینوفلاژله‌ای تک‌یاخته به نام Nematodinium. قرنیه این چشمک‌سا وظیفه مسدود و متمرکزکردن مسیر عبور نور به داخل عدسی را به عهده دارد. عدسی وظیفه متمرکزکردن اشعه نور و تشکیل تصویر را به عهده دارد و شبکیه، وظیفه دریافت و شناسایی تصویر را. شبکیه که از تغییرشکل پلاستید (اندامک فتوسنتزکننده) فرگشت‌یافته، به جای انجام فتوسنتز، با لایه‌های متعدد پلاریزه خود می‌تواند تصویر موجودات ذره‌بینی درون آب را که با چشم‌های غیرقطبی ما، «نامرئی» به نظر می‌رسند، شناسایی کند و یاخته را وا دارد که به سمت آن شناکند و طعمه را شکار کند

ساختار چشمک‌سا در داینوفلاژله‌ای تک‌یاخته به نام Nematodinium. قرنیه این چشمک‌سا وظیفه مسدود و متمرکزکردن مسیر عبور نور به داخل عدسی را به عهده دارد. عدسی وظیفه متمرکزکردن اشعه نور و تشکیل تصویر را به عهده دارد و شبکیه، وظیفه دریافت و شناسایی تصویر را. شبکیه که از تغییرشکل پلاستید (اندامک فتوسنتزکننده) فرگشت‌یافته، به جای انجام فتوسنتز، با لایه‌های متعدد پلاریزه خود می‌تواند تصویر موجودات ذره‌بینی درون آب را که با چشم‌های غیرقطبی ما، «نامرئی» به نظر می‌رسند، شناسایی کند و یاخته را وا دارد که به سمت آن شناکند و طعمه را شکار کند

آن‌طور که جالینوس، حکیم یونانی دوره باستان، چشم را توصیف می‌کند، چشم شامل شبکیه، عدسی، قرنیه و مردمک استبا وجود توصیف ساختاری جالینوس، این ابن هیثم بود که در سده چهارم هجری (سده یازده میلادی) «کتاب المناظر» درباره شکست نور بر اثر عبور از دو محیط با غلظت متفاوت و تشکیل تصویر در چشم صحبت کردکتاب ابن هیثم با عنوان De Aspectibus یا Perspectiva به لاتین ترجمه شد و تا سده هفدهم میلادی در اروپا تدریس شدیوهان کپلر در اوایل سده هفدهم همین عقیده را که بینایی با تشکیل تصویر بر شبکیه رخ می‌دهد، در کتابAstronomiae pars optica (بخش اپتیک از ستاره‌شناسیبازنویسی کردساختار شبکیه، عدسی، قرنیه و مردمک به جز چشم انسان در چشم بقیه مهره‌داران و نیز چشم هشت‌پاها و ماهی‌های مرکب نیز (که این‌ دوتای آخری جزء شاخه نرم‌تنان و رده سرپایان هستنددیده می‌شودچشم بندپایان نیز از ترکیب چشم‌های ساده متعدد به وجود آمده و هرکدام از این چشم‌های ساده، دارای عدسی و شبکیه مجزا هستند.

تک‌چشم‌ها از دیرباز به عنوان موجوداتی شریر و خطرناک و البته غول‌آسا تصویرشده‌اند، اما تمام جانوران چشم‌داری که در طبیعت می‌شناسیم، کمابیش دو یا تعداد بیش‌تری چشم‌دارند. شاید تنها تک‌چشم‌های واقعی جهان، موجودی تک‌یاخته‌ای باشند که در نوک سوزن جای می‌گیرند، اما به اندازه تک‌چشم افسانه‌ای در شکار طعمه‌های خود بی‌رحم هستند

تک‌چشم‌ها از دیرباز به عنوان موجوداتی شریر و خطرناک و البته غول‌آسا تصویرشده‌اند، اما تمام جانوران چشم‌داری که در طبیعت می‌شناسیم، کمابیش دو یا تعداد بیش‌تری چشم‌دارند. شاید تنها تک‌چشم‌های واقعی جهان، موجودی تک‌یاخته‌ای باشند که در نوک سوزن جای می‌گیرند، اما به اندازه تک‌چشم افسانه‌ای در شکار طعمه‌های خود بی‌رحم هستند

اما به جز جانوران می‌توان لکه‌های حساس به نور را در بسیاری از میکروب‌های یوکاریوت نیز (یعنی میکروب‌هایی که یاخته‌های هسته‌دار دارندمشاهده کرداین میکروب‌ها از لکه‌های حساس به نور برای درک روشنایی و تاریکی محیط استفاده می‌کنندپیش از این می‌دانستیم که برخی از این موجودات لکه‌هایی چشمی دارند که جهت نور را نیز تشخیص می‌دهدبسیاری از داینوفلاژله‌ها (تک‌یاخته‌هایی پلانکتونی که عمدتاً به عنوان «جلبک‌»تک‌یاخته شناخته می‌شوندو نیز کلامیدوموناس (Chlamydomonasکه یکی از آشناترین میکروب‌های تک‌یاخته‌ای آزمایش‌گاهی است، فوتون‌ها را به گیرنده‌های نوری روی تاژک خود منتقل می‌کنند و به این ترتیب موجود تک‌یاخته متناسب با شدت و جهت نور واکنش نشان می‌دهد و حرکت می‌کندبه علاوه در گروهی از داینوفلاژله‌ها که وارنووئیدها(warnoviids) نام دارند، این لکه‌های چشمی ساختاری پیچیده‌تر و مشابه چشم مهره‌داران پیدا کرده استبه این ساختار چشم‌مانند اوسلوئید (ocelloid) یا چشمک‌سا می‌گویندپیش از این اطلاعات دقیقی نه درباره عملکرد این چشمک‌سا در دست داشتیم، نه حتی می‌دانستیم این اندامک دقیقاً از کجا در یاخته داینوفلاژله‌ها پیدا شده‌استاما در مقاله‌ای که دو هفته پیش در nature منتشر شد، پژوهشگران نتایج بررسی‌های مختلف این ساختار چشم‌مانند را در یکی از این داینوفلاژله‌ها گزارش کرده‌اند و شباهت بسیار زیاد آن را به ساختار چشم مهره‌داران نشان داده‌انداین چشمک‌سای توسعه‌یافته شامل اندامکی زیریاخته‌ای است که شبیه عدسی است، به علاوه دارای اندامکی شبیه قرنیه، حلقه‌های مردمک‌مانند و فنجانی مقعر و حاوی رنگدانه‌های حساس به نور است که حکم شبکیه را بازی می‌کندشباهت این اندامک‌ها و ساختار کلی آن‌ها به چشم جانوران به قدری زیاد است که در نخستین گزارش علمی این موجودات در سال ۱۹۲۱، چشمک‌سای آن‌ها به عنوان ساختاری پریاخته‌ای تصور شده بود که توسط این داینوفلاژله‌ها از لاشه عروس‌های دریایی جدا شده استبنابراین دانش ما نسبت به وجود چنین اندامک چشم‌مانندی در این داینوفلاژله به حدود یک سده پیش بازمی‌گردد، اما تا همین دو هفته پیش، اغلب دانشمندان تصور می‌کردند چشمک‌سای این موجودات تک‌یاخته با چشم‌های جانوران منشاء فرگشتی مشترکی دارد.

چشم‌های پریاخته‌ای

یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث شده بود دانشمندان در اوایل سده بیستم تصور کنند چشمک‌سای داینوفلاژله‌ها از لاشه عروس‌های دریایی دزیده‌شده و داینوفلاژله‌ها این چشم‌های کوچک را به امانت نزد خود نگه‌داشته‌اند، این پیش‌فرض است که تنها موجودات پریاخته‌ای می‌توانند اندام‌هایی مثل چشم داشته باشنداین پیش‌فرض تا حدی مبنای منطقی دارد، اما همین کشف نشان می‌دهد که لزوماً درست نیستمبنای منطقی آن هم چنین است که ساختار چشم در جانوران وابسته به تفکیک عملکرد و تکوین و شکل و ویژگی یاخته‌های مختلفی است که هرکدام ساختن بخشی از چشم را به عهده دارنددر اوایل سده بیستم دانش ژنتیک تکوینی هنوز توسعه زیادی نیافته بود، اما اطلاعات ژنتیک امروز نیز به خوبی نشان می‌دهد که ریخت‌شناسی و تکوین هرکدام از بافت‌های دخیل در ساختار چشم، وابسته به ژن‌هایی است که در جانوران پریاخته‌ای پیداشده‌اند و وظیفه آن‌ها هدایت و شکل‌دادن به بافت‌های مختلف بدن جانوران استبه همین دلیل هم در اسفنج‌ها که فاقد بافت و ریخت‌شناسی هستند و عملاً اجتماعی هم‌زیست از یاخته‌های انباشته روی دوش یکدیگر به شمار می‌روند، چشم وجود ندارد.

تنوع اندامک‌های حساس به نور ساختار چشمک‌سا در داینوفلاژله‌های شکارچی از لکه‌های حساس به نور در بقیه جلبک‌های تک‌یاخته‌ای بسیار توسعه‌یافته‌تر و پیش‌رفته‌تر است. در سمت چپ (a) ساختار چشمک‌سا و یاخته یک داینوفلاژله دیده می‌شود. در میان (b)، ساختار لکه نوری در جلبکی به نام Chlamydomonas که تک‌یاخته‌ای از خویشاوندان نزدیک گیاهان است، دیده می‌شود. کیسه‌های چربی انباشته از رنگدانه که درون پلاستید این جلبک قرار دارد، مسیر نور را از یک طرف مسدود می‌کند و نور تنها از سمت دیگر به صفحه پروتئینی رودوپسین (لکه‌ حساس به نور) می‌رسد. به این ترتیب این جلبک می‌تواند تنها «جهت» نور را تشخیص دهد و به سمت آن شنا کند. در سمت راست (c) ساختار لکه حساس به نور در قارچی تک‌یاخته‌ای به نام Blastocladiella دیده می‌شود که از کیسه‌های چربی تشکیل شده و از یک سو به میتوکندری اصلی یاخته متصل و از سوی دیگر به صفحه پروتئینی رودوپسین که حساس به نور است.

تنوع اندامک‌های حساس به نور
ساختار چشمک‌سا در داینوفلاژله‌های شکارچی از لکه‌های حساس به نور در بقیه جلبک‌های تک‌یاخته‌ای بسیار توسعه‌یافته‌تر و پیش‌رفته‌تر است. در سمت چپ (a) ساختار چشمک‌سا و یاخته یک داینوفلاژله دیده می‌شود. در میان (b)، ساختار لکه نوری در جلبکی به نام Chlamydomonas که تک‌یاخته‌ای از خویشاوندان نزدیک گیاهان است، دیده می‌شود. کیسه‌های چربی انباشته از رنگدانه که درون پلاستید این جلبک قرار دارد، مسیر نور را از یک طرف مسدود می‌کند و نور تنها از سمت دیگر به صفحه پروتئینی رودوپسین (لکه‌ حساس به نور) می‌رسد. به این ترتیب این جلبک می‌تواند تنها «جهت» نور را تشخیص دهد و به سمت آن شنا کند. در سمت راست (c) ساختار لکه حساس به نور در قارچی تک‌یاخته‌ای به نام Blastocladiella دیده می‌شود که از کیسه‌های چربی تشکیل شده و از یک سو به میتوکندری اصلی یاخته متصل و از سوی دیگر به صفحه پروتئینی رودوپسین که حساس به نور است. برای بزرگ‌نمایی کلیک کنید.

پیشینه تک‌یاخته‌ای برای چشم‌های جانوری

با این وجود در سال ۲۰۰۵ پژوهشی منتشرشده بود که حاوی بررسی جامعی روی ژنتیک و بیوشیمی گیرنده‌های نوری در جانوران و بقیه یوکاریوت‌ها بوددر این بررسی منشاء مشترکی برای چشم همه جانوران در نظر گرفته شده بود که با توجه به شباهت‌های ژنتیک میان پروتئین‌های گیرنده نور و بقیه ساختار‌های دخیل در بینایی در جانوران منطقی استاما در همین مقاله ساختار چشمک‌سای داینوفلاژله‌ها هم به عنوان هم‌تای تک‌یاخته‌ای چشم جانوران مطرح شده بودطبق این فرضیه، نیاکان جانوران از ابتدا که هنوز تک‌یاخته‌ای بودند و اجتماع یاخته‌ای و بافت نداشتند، در یاخته‌های خود اندامک‌های حساس به نور داشته‌اندبا این وجود در همین مقاله هم توضیحی درباره ماهیت ساختار چشمک‌سای داینوفلاژله‌ها داده نشده بود، چون این چشمک‌ساها برخلاف چشم جانوران، از تجمع یاخته‌های متعدد و چند بافت متفاوت تشکیل نشده‌اند، بلکه همه اجزاء آن‌ها زیرمجموعه یک یاخته منفرد است.

تک‌یاخته‌ای‌های چشم‌دار

اما کشف جدید درباره این معماهای یک‌سد ساله چه می‌گوید؟ نتایج پژوهش‌هایی که اخیراً در نشریه nature منتشر شده نشان می‌دهد برخلاف پیش‌فرض‌های گذشته، این بار پریاخته‌ای‌بودن متعارف پیش‌شرط دست‌یابی به یک ساختار پیچیده زیستی نیست، هرچند می‌توان ردپای زندگی پریاخته را حتی در همین داینوفلاژله‌ها تک‌یاخته پیدا کردطبق بررسی‌های بیوشیمیایی، ژنتیک و مولکولی انجام‌شده روی ساختار چشمک‌سای این داینوفلاژله‌ها، هرکدام از اجزاء این چشمک‌سا، از تغییر شکل یک اندامک معمول در بقیه یوکاریوت‌ها به وجود آمده‌اندآن‌چه که در این موجودات«شبکیه» چشمک‌سا را می‌سازد، ساختاری یادآور بخش قطبنده عدسی‌ دوربین‌ها و عینک‌های قطبی (پلاریزهدارد و از صدها غشاء اندامکی تشکیل‌شده که به‌طور فشرده‌ای روی هم انباشته‌شده‌انداین «شبکیه» ذره‌بینی درست مثل پلاستیدهای فتوسنتزکننده، ژنومی مستقل دارد و بررسی ژنوم آن نشان می‌دهد که از تغییر شکل پلاستیدهای داینوفلاژله‌ها به وجود آمده است.

مقطع میکروسکوپی «چشم» داینوفلاژله‌ای تک‌یاخته به نام Erythropsidinium. عدسی گرد در میان، شبکیه بزرگ و پهن در سمت چپ و قرنیه ضخیم این «چشم» در سمت راست کاملاً مشهود هستند

مقطع میکروسکوپی «چشم» داینوفلاژله‌ای تک‌یاخته به نام Erythropsidinium. عدسی گرد در میان، شبکیه بزرگ و پهن در سمت چپ و قرنیه ضخیم این «چشم» در سمت راست کاملاً مشهود هستند

قصه نامکرر

پلاستیدها که در اغلب گیاهان و جلبک‌ها نقش فتوسنتزکننده دارند، از هم‌زیستی باکتری‌های آبیسبز به وجود آمده‌اند، اما پلاستیدهای داینوفلاژله‌ها احتمالاً منشاء عجیب‌تری دارندبررسی ژنوم این پلاستیدها نشان می‌دهد که آن‌ها از هم‌زیستی جلبک‌های سرخ تک‌یاخته‌ای با یاخته داینوفلاژله‌ها منشاء گرفته‌اندخود جلبک‌های سرخ گروهی از یوکاریوت‌های فتوسنتزکننده هستند که بیش از یک میلیارد سال پیش گروهی از باکتری‌های فتوسنتزکننده را به عنوان هم‌زیست درون یاخته‌ خود پذیرفته‌اند و این باکتری‌ها به پلاستیدهای کنونی آن‌ها تبدیل شده‌اندسپس همین جلبک‌های سرخ به عنوان هم‌زیست وارد یاخته برخی یوکاریوت‌های دیگر مثل داینوفلاژله‌ها شده‌اند و به پلاستیدهای امروزی آن‌ها تبدیل‌شده‌اند و سرانجام این داستان درون‌هم‌زیستی‌های پی‌درپی به این‌جا ختم شده که از تغییرشکل این پلاستیدها، شبکیه چشمک‌سای داینوفلاژله‌ها فرگشت‌یافته‌ که به جای فتوسنتز، پیام‌هایی درباره جهت و احتمالاً مسیر حرکت طعمه به بخش‌های حرکتی یاخته می‌فرستداهمیت قطبنده‌بودن لایه‌های این شبکیه ذره‌بینی در این است که داینوفلاژله را قادرمی‌کند شکار ذره‌بینی خود را که عملاً درون آب اقیانوس «نامرئی» است با استفاده از قطبش نور تشخیص دهد!

به همین ترتیب اکنون می‌دانیم «قرنیه» این چشمک‌سا نیز که وظیفه مسدود و متمرکزکردن مسیر ورود نور به عدسی را به عهده دارد، از تغییر شکل و فرگشت میتوکندری داینوفلاژله به وجود آمده‌استبه این ترتیب هرچند به طور سنتی داینوفلاژله‌ها جزء «تک‌یاخته‌ای‌ها» به شمار می‌روند، اما می‌توان گفت ساختارهایی که حاصل تجمیع چند یاخته ابتدایی‌تر هستند، اکنون در این جان‌داران مسئولیت ساخت این اندامک‌های پیچیده را به عهده گرفته‌انداز طرف دیگر مشخص می‌شود که چشم‌های این موجودات به دلیل رفتار شکارگری آن‌ها (در فرگشت هم‌گرا با جانوران شکارگرپیدا شده و با وجود شباهت خیره‌کننده به چشم جانوران، منشاء کاملاً متفاوتی با چشم‌های ما دارد.

انتخاب گروه و فرگشت جان‌داران پریاخته

ممکن است این پرسش برای شما هم پیش آمده باشد که اصلاً چرا برخی جان‌داران تک‌یاخته، زمانی تصمیم‌گرفته‌اند با هم اجتماعی پیوسته تشکیل دهند و به سمت پریاخته‌ای‌شدن گام بردارند؟ پاسخ این پرسش را می‌توان با یادآوری نمونه‌های مختلفی از جان‌داران که در کنار هم زندگی می‌کنند پیدا کردمورچه‌ها و انسان‌ها مثال‌های خوبی برای این موضوع هستندهم ما و هم مورچه‌ها می‌توانیم برای مدتی به تنهایی زنده بمانیم و نیازهای خود را برای زنده‌ماندن تأمین کنیم، اما بخت بقای ما در اجتماع بسیار بیش‌تر استالبته نه ما و نه مورچه‌ها به طور آگاهانه زندگی اجتماعی را انتخاب نکرده‌ایم، بلکه مجموعه‌ای از عوامل ذاتی و غریزی در وجود ما، ما را وامی‌دارد که به زندگی اجتماعی روی آوریممورچه‌ها از این نظر وابستگی اجباری بیش‌تری به اجتماع دارند، چون این عوامل ذاتی شامل محرک‌های فیزیولوژیک هم می‌شودبرای توجیه وجود این عوامل ذاتی می‌توان گفت که افراد فاقد این عوامل ذاتی در رقابت با افراد واجد این عوامل، شکست‌خورده و حذف‌شده‌اند، زیرا زندگی در اجتماع هم از نظر به دست آوردن منابع انرژی، هم از نظر صرفه‌جویی در مصرف انرژی و هم از نظر دفاع، بهینه‌تر از زندگی انفرادی استنخستین یاخته‌هایی هم که اجتماعاتی ابتدایی و شبه‌پریاخته‌ای تشکیل داده‌اند، به همین ترتیب در شرایطی فرگشت‌یافته‌اند که بیشتر به نفع زندگی در گروه بوده استدر برابر این‌ها، یاخته‌های منفرد و تنها، زندگی پرخرج و پرخطر و پرهزینه‌تری را انتخاب کرده‌اند، اما تکرر پیدایش زندگی پریاخته که به طور جداگانه در جانوران، قارچ‌ها، گیاهان، جلبک‌های قهوه‌ای و چند گروه دیگر از جان‌داران از جمله باکتری‌های سبزآبی فتوسنتزکننده فرگشت‌یافته، نشان می‌دهد زندگی اجتماعی در اغلب اوقات و شرایط مختلف، بهینه‌تر از زندگی انفرادی بوده استاما در یک نگاه وسیع‌تر می‌توان مصداق‌های دیگری از «اجتماعی‌شدن» موجودات تک‌یاخته‌ای را مثال‌زد که به طور متعارف به پیدایش جان‌داران پریاخته‌ای منجر نشده استیکی از بهترین مثال‌های برای این روند، پیدایش نخستین جان‌داران یوکاریوت استیوکاریوت‌ها برخلاف باکتری‌ها و آرکی‌ها، یاخته‌هایی دارای هسته دارنددر باکتری‌ها و آرکی‌ها ماده ژنتیک درون یاخته شناور و آزاد است و هیچ اندامک دیگری هم درون یاخته آن‌ها وجود ندارد؛ اما ژنوم یوکاریوت‌ها درون اندامکی به نام هسته بسته‌بندی و از بقیه فضای درون یاخته تفکیک‌شده استدر یاخته‌های یوکاریوت‌ها اندامک‌های دیگری هم مثل میتوکندری و پلاستیدها وجود دارند که اولی مسئول تنفس یاخته‌ای است، یعنی قندها را می‌گیرد، اکسیژن را هم می‌گیرد و به بهینه‌ترین نحو ممکن از ترکیب آن‌ها انرژی به دست می‌آورد و در اختیار یاخته می‌گذاردمعدود یوکاریوت‌هایی که میتوکندری خود را از دست داده‌اند و برخی باکتری‌ها و همه آرکی‌ها، راه دیگری برای جذب انرژی از قندها دارند که چندان بهینه نیست و نیازی به مصرف اکسیژن هم ندارد و اصطلاحاً تخمیر نامیده می‌شودالبته گروهی از باکتری‌ها هم هستند که مثل میتوکندری‌های درون یاخته‌های یوکاریوتی، با مصرف اکسیژن انرژی مورد نیاز خود را تأمین می‌کنندجالب این‌جاست که میتوکندری‌ها درون خود ژنوم مستقلی دارند و غشاء آن‌ها نیز شبیه غشاء باکتری‌هاستبررسی ژنوم میتوکندری‌ها نشان می‌دهد این اندامک‌ها در حقیقت از نسل همان باکتری‌هایی هستند که با استفاده از اکسیژن انرژی مورد نیاز خود را تأمین می‌کنند، اما طی بیش از یک میلیارد سالی از که ورود آن‌ها به درون نیای مشترک یوکاریوت‌ها می‌گذرد، در عمل آن‌قدر رام و اهلی شده‌اند که تولیدمثل آن‌ها تحت هدایت هسته یاخته یوکاریوتی درآمده و عملاً «جزء» جدانشدنی از یاخته یوکاریوتی هستندپلاستیدها اندامک‌های دیگری هستند که در گیاهان و جلبک‌ها پیدا می‌شوند و وظیفه اصلی آن‌ها جذب انرژی نور خورشید و تولید انرژی شیمیایی برای یاخته یوکاریوتی استساختار آن‌ها نیز عمدتاً شباهت بسیار زیادی به باکتری‌های فتوسنتزکننده آبیسبز داردجالب است که پلاستیدها نیز ژنوم مستقل خود را دارند و این ژنوم نیز شباهت زیادی به ژنوم باکتری‌های آبی‌سبز داردنظریه مشابهی وجود دارد که خود هسته یوکاریوت‌ها را نیز حاصل هم‌زیستی یوکاریوت اولیه و یک یاخته دیگر یا یک ویروس می‌داندبنابراین می‌توان گفت یوکاریوت‌های تک‌یاخته‌ای، برخلاف باکتری‌ها و آرکی‌ها، عملاً تک‌یاخته‌ای نیستند، بلکه اجتماعی از چند یاخته مختلف هستند که مسالمت‌آمیز و هماهنگ با یکدیگر، درون یک غشاء یاخته‌ای با هم جمع‌شده‌اند.

هم‌ارزی (Homology)

وقتی یک ساختار در چند جان‌دار مختلف وجود دارد که تصور می‌کنیم منشاء آن از نظر فرگشتی، ژنتیک و تکوینی در همه آن‌ها مشترک باشد، می‌گوییم این ساختار در این موجودات هم‌ارز است، یعنی از نیای مشترک آن‌ها به ارث رسیده است. ممکن است برخی ساختارها هم باشند که با وجود شباهت در ظاهر و عملکرد، منشاء متفاوت داشته باشند و بر اثر فرگشت هم‌گرا و به‌طور جداگانه پیداشده باشند.

منشاء مشترک، فرگشت جداگانه

تنوع و فرگشت چشم در جانوران

به جز مهره‌داران که ساختار چشم همه آن‌ها، کمابیش الگوی ثابتی دارد، یعنی دارای شبکیه، عدسی و قرنیه است، دو گروه دیگر از جانوران نیز چشم‌هایی نسبتاً توسعه‌یافته دارندبندپایان و نرم‌تنان سرپاچشم‌های مهره‌داران از توسعه دستگاه عصبی به وجود آمده‌اند و در حقیقت ضمیمه مغز هستندچشم نرم‌تنان سرپا (مثلاً هشت‌پاها و ماهی‌های مرکببا وجود شباهت بسیار بسیار زیادی که در ساختار و عملکرد به چشم ما دارد، از تغییر شکل بافت پوست این جانوران به وجود آمده است و به این ترتیب، از همین تفاوت در منشاء متوجه می‌شویم که چشم در مهره‌داران و سرپایان، منشاء متفاوت دارند اما به دلیل نیاز و عملکرد یکسان، ساختاری مشابه یافته‌اندهمین تفاوت در منشاء چشم مهره‌داران و نرم‌تنان باعث شده که برخی جزئیات در چشم این دو گروه متفاوت باشدمثلاً چشم مهره‌داران به دلیل ساختار آناتومی درون چشم، «نقطه کور»ی در میانه بازه دیداری دارد، اما چشم نرم‌تنان سرپا که به شیوه متفاوتی فرگشت یافته، بینایی کامل و فاقد نقطه کور داردچشم بندپایان هم که کمابیش با آن آشنا هستیم، چشمی مرکب از تعداد زیادی چشم‌های ساده استهرکدام از این چشم‌های ساده عملاً لکه‌ای از نور و رنگ را تشخیص می‌دهند، اما ترکیب آن‌ها در قالب چشم مرکب، به مغز بندپایان بینایی دقیقی از پدیده‌های متحرک جهان اطراف اعطا می‌کندبه جز این سه گروه که چشم‌هایی با توانایی تشکیل تصویر نسبتاً واضح دارند، می‌توان به چشم‌های ساده عنکبوتی‌ها که بینایی خوبی برای شکار دارند هم اشاره کردچشم‌های بقیه گروه‌های جانوری ساختاری بسیار ساده‌تر دارند و عمدتاً یا تصویری از جهان اطراف تشکیل نمی‌دهند، یا کیفیت این تصویر بسیار پایین و ضعیف استمثلاً برخی عروس‌های دریایی و بسیاری از نرم‌تنان دوکفه‌ای(صدف‌هاو حلزون‌ها نیز چشم‌های ساده‌‌ای دارای عدسی دارند که تصویری با کیفیت پایین از جهان اطراف به آن‌ها می‌دهد و برخی صدف‌های دو کفه‌ای و کرم‌های حلقوی نیز، چشم‌های مرکبی با کیفیت تصویری پایین دارندبا این وجود می‌توان گفت تقریباً تمام شاخه‌های جانوران که بدنی متشکل از چند بافت مختلف دارند، یاخته‌های حساس به نور هم دارند که به کمک آن‌ها دست‌کم جهت نور و الگوی تاریکی را تشخیص می‌دهندمنشاء این یاخته‌ها به نیای مشترک جانوران بازمی‌گردد و میراث مشترک جانوران است، هرچند در این میان، جانوران شکارچی به طور جداگانه راه‌های متفاوت یا مشابهی برای توسعه و بهبود عملکرد چشم‌های خود یافته‌اند.

تنوع انواع چشم در جانوران در جانورانی که چشم‌های نسبتاً پیچیده‌تری دارند، دو الگوی اصلی در چشم‌ها دیده می‌شود: چشم‌های دوربینی (سمت چپ و میان) و چشم‌های مرکب. خود چشم‌های دوربینی یا ساده دو نوع دارند: چشم دوربینی دارای عدسی که در مهره‌داران و سرپایان و به‌طور ساده‌تری در حلزون‌ها، برخی صدف‌های دوکفه‌ای، عروس‌های دریایی، کرم‌های حلقوی و گونه‌ای از سخت‌پوستان دیده می‌شود. چشم دوربینی قرنیه‌ای عمدتاً در عنکبوت‌ها دیده می‌شود و البته چشم برخی مهره‌داران و لارو برخی حشره‌ها هم چنین ساختاری دارد. چشم‌های مرکب در حشرات، سخت‌پوستان، برخی برخی صدف‌های دوکفه‌ای و برخی کرم‌های حلقوی دیده می‌شود.

تنوع انواع چشم در جانوران
در جانورانی که چشم‌های نسبتاً پیچیده‌تری دارند، دو الگوی اصلی در چشم‌ها دیده می‌شود: چشم‌های دوربینی (سمت چپ و میان) و چشم‌های مرکب. خود چشم‌های دوربینی یا ساده دو نوع دارند: چشم دوربینی دارای عدسی که در مهره‌داران و سرپایان و به‌طور ساده‌تری در حلزون‌ها، برخی صدف‌های دوکفه‌ای، عروس‌های دریایی، کرم‌های حلقوی و گونه‌ای از سخت‌پوستان دیده می‌شود. چشم دوربینی قرنیه‌ای عمدتاً در عنکبوت‌ها دیده می‌شود و البته چشم برخی مهره‌داران و لارو برخی حشره‌ها هم چنین ساختاری دارد. چشم‌های مرکب در حشرات، سخت‌پوستان، برخی برخی صدف‌های دوکفه‌ای و برخی کرم‌های حلقوی دیده می‌شود.